X
تبلیغات
گزیده ای از آثار مرحوم مجتبی کاشانی

عشق را می گفت شوری در دل است

عقل را می گفت نوری در دل است

عشق درکار لطیف یاوریست

عقل در کار شریف داوریست

مرحوم دکتر مجتبی کاشانی     

برد و باخت

و بدانيد اگر من مردم
كمر عشق به دنيا بستم
مركب عشق به دنيا راندم
توشه عشق ز دنيا بردم
و به شكرانه عشق
رنج ها طي كردم
پيچ وخم پيمودم
غم فراوان خوردم
تا برويانم عشق
بذرها افشاندم
بارها روييدم
بارها پژمردم
تا بياسايد عشق
خويش را رنجاندم
خويش را فرسودم
خويش را آزردم
تا بنوشانم عشق
جام مردم گشتم
دل به مردم دادم
دل از آنها بردم
در فراواني عشق
غرق گشتم درمهر
غرق بودم در شعر
غوطه ها مي خوردم
و بدانيد كه در بازي عشق
شرط بستم با خويش
باختم دنيا را
زندگي را بردم

مرحوم دکتر مجتبی کاشانی   

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 8:50  توسط مهدی بصیرزاده | 
كاشاني، شاعري است كه مي توان او را در عين لمس واقعيت تلخ مثبت انديش دانست، شاعري است كه در فضاي شعري سپهري تنفس مي كند و بر آن است تا در كشش هاي صرفاً عاشقانه نپوسد و توصيه سهراب را كه شاعران وارث آب وخــرد و روشني اند را جامه عمل بپوشاند و افق از لاي شعرش سرك بكشد، سخنش از طلوع فرداها باشد و شاعر آب و گل آينه باشد. او تلاش مي كند به مخاطباني كه عمدتاً مديران فناوراني هستند كه در لابــه لاي چرخهاي صنعت وارداتي گير كرده اند درودي گرم بفرستد:


از میان کبود آهن و دود

می فرستم به اهل عشق درود

و به هر کس که اهل آزادی است

اهل شور آفرینی و شادی است

و به هرکس که شعر می خواند

شعر را شهر عشق می داند

حیف شد عاشقی ولی گم شد

خشکسالی نصیب مردم شد

باز باید به فکر عشق افتاد

هدیه شعر را به مردم داد

سخنم راه چشمه می پوید

و برای دل تو می گوید

سخنم از طلوع فرداهاست

افق از لای شعر من پیداست

رعد و برق دلم خراسانی ست

شعرهایم همیشه بارانی ست

گاه اشک است مایه سخنم

تا نگریم ز درد دم نزنم

گاهی از شعر اگر گریزانم

باز می گیرد او گریبانم

سخنم هر کجا کمی گیراست

رد پای دل شما و خداست

هر کسی دل به کار مردم داد

شعرهایم نثار ایشان باد


+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 8:43  توسط مهدی بصیرزاده | 
 

گوشها منتظر بانگ جرس‌هاي من‌اند

كوچه‌ها منتظر بانگ قدم‌هاي تو اند

تو از اين برف فرو آمده دلگير مشو

تو از اين وادي سرمازده نوميد مباش

«دي» زماني دارد

و زمستان اجلش نزديك است

من صداي نفس باغچه را مي‌شنوم

و صداي قدم گل را در يك قدمي

و صداي گذر گرده گل را در بستر باد

و صداي سفر و هجرت دريا را در هودج ابر

و صداي شعف فاخته را در باران

و صداي اثر باران را بر قوس و قزح

و صداهايي

نمناك

و مرموز

و سبز

عجب آواز خوشي در راه است.

مجتبي كاشاني (م.سالك)

 

عشق آمد خويش را گم كن عزيز
قوتت را قوت مردم كن عزيز

عشق يعني خويشتن را گم كني
عشق يعني خويش را گندم كني

عشق يعني خويشتن را نان كني
مهرباني را چنين ارزان كني

عشق يعني نان ده و از دين مپرس
در مقام بخشش از آئين مپرس

هركسي او را خدايش جان دهد
آدمي بايد كه او را نان دهد

( مجتبي كاشاني )

 

 

ميلاد

روز ميلاد تو باران آمد
روز ميلاد تو بود
كه هوا
بوي شبنم وشقايق مي داد
و خدا مي خنديد
عطر ياس از در و ديوار هوا مي پاشيد
و نسيم از تو بشارت مي داد
باد بر پنجره پا مي كوبيد
زلف افشانرا بيد
در مسيد تو پريشان مي كرد
هر كجا سروي بود
به تواضع سر راه تو بر پا مي خواست
تاكها با تو تباني كردند
غوره ها از تپش قلب تو انگور شدند
سركه ها را خير آمدنت شيرين كرد
برگ ها از سر تعظيم تو مي رقصيدند
و خزان در قدم شاد تو نقاشي كرد
وبه تر دستي استاد ازل
شعبده اي برر پا بود
گوشها منتظر
اولين گريه ي شيرين تو بود
چشمها منتظر
اولين ساغر سيماي تو بود

روز ميلاد تو باز
مثل همواره خدا حاظر بود
آسمان جشن گرفت
ابر ها مژده ي ديدار تو را مي دادند
رعد در حنجره از شوق تماشاي تو غوغا مي كرد
طبل آغاز تو را مي كوبيد
برق آغاز تو را مي تابيد
مه فضا را به هواي تو در آغوش گرفت
آنسوي پيله ي مه
ماه تا فرصت ديدار تو بيدار نشست
در جهان از قدم مهر تو مهماني شد
شعر از مركب فرخنده ي احساس تو الهام گرفت
واژه ها در شعف وصف تو شادي كردند
و غزل
قالب همواره ي توصيف تو شد

روز ميلاد تو باز
آسمان جشن گرفت
و به يمن قدم سبز تو باران باريد
اي تسلاي خزان
سينه ي پر عطشم
كه ز گرماي حضور خشكي تاول زده است
از عبور نفس خيس تو باراني
اي تمناي بهار
سينه از بركت ميلاد تو نوراني باد
در دل خسته ام از عشق چراغاني باد
سرنوشت من و دل آنچه تو مي داني باد
عشقم از بيم رقيبان تو پنهاني بود.
                                           مجتبي كاشاني

 

 نگاه معلم

مدرسه عشق

مجتبي كاشاني
در مجالي كه برايم باقيست
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
كه در آن همواره اول صبح                                           
به زباني ساده
مهر تدريس كنند،
و بگويند خدا
خالق زيبايي
و سراينده عشق
آفريننده ماست.
مهربانيست كه ما را به نكويي
دانايي
زيبايي
و به خود مي خواند
جنتي دارد نزديك، زيبا و بزرگ
دوزخي دارد- به گمانم
كوچك و بعيد
در پي سودا نيست
كه ببخشد ما را
و بفهماندمان،
ترس ما بيرون از دايره رحمت اوست

در مجالي كه برايم باقيست
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
كه خرد را با عشق
علم را با احساس
و رياضي را با شعر
دين را با عرفان
همه را با تشويق تدريس كنند

لاي انگشت كسي
قلمي نگذارند
و نخوانند كسي را حيوان
و نگويند كسي را كودن
و معلم هر روز
روح را حاضر و غايب بكند
و به جز ايمانش
هيچكس چيزي را حفظ نبايد بكند
مغزها پرنشود چون انبار
قلب خالي نشود از احساس
درس هايي بدهند
كه به جاي مغز، دلها را تسخير كند.
از كتاب تاريخ
جنگ را بردارند
در كلاس انشاء
هر كسي حرف دلش را بزند
«غيرممكن» را از خاطره ها محو كنند
تا، كسي بعد از اين
باز همواره نگويد: «هرگز»
و به آساني همرنگ جماعت نشود.

زنگ نقاشي تكرار شود
رنگ را در پائيز تعليم دهند
قطره را در باران
موج را در ساحل
زندگي را در رفتن و برگشتن
از قله كوه
و عبادت را در خدمت خلق
كار را در كندو
و طبيعت را در جنگل و دشت.
مشق شب اين باشد
كه شبي چندين بار
همه تكرار كنيم:
عدل
آزادي
قانون
شادي...
امتحاني بشود
كه بسنجد ما را
تا بفهمند چقدر
عاشق و آگه و آدم شده ايم
در مجالي كه برايم باقيست
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
كه در آن آخر وقت
به زباني ساده
شعر تدريس كنند
و بگويند كه تا فردا صبح
خالق عشق نگهدار شما.

 

 می‌شود، سبز بود با يك برگ

مي‌شود، شد بهار با يك گل

از دل يك شكوفه شادي كرد

دل به سوداي يك شقايق داد

                                    مجتبي كاشاني

 

زنداني

ذهن ما زندان است

ما در آن زندانی

قفل آن را بشکن

در آن را بگشاي

و برون آي ازین دخمه ظلمانی

نگشايي گل من

خویش را حبس در آن خواهی کرد

همدم جهل در آن خواهی شد

همدم دانش و دانايي محدوده خویش

و در این ویرانی

همچنان تنگ نظر مي ماني

هر کسی در قفس ذهنی خود زندانی است

ذهن بی پنجره دود آلود است

ذهن بی پنجره بی فرجام است

بگشاییم در این تاریکی روزنه اي

بگذاریم زهر دشت نسیمی بوزد

بگذاریم ز هر موج خروشی بدمد

بگذاریم که هر کوه طنینی فکند

بگذاریم ز هر سوي پیامی برسد

بگشايیم کمی پنجره را

بفرستیم که اندیشه هوايي بخورد

و به مهمانی عالم برود

گاه عالم را درخود به ضیافت ببریم

بگذاریم به آبادي عالم قدمی

و بنوشیم ز میخانه هستی قدحی

طعم احساس جهان را بچشیم

و ببخشیم به احساس جهان خاطره اي

ما به افکار جهان درس دهیم

و زافکار جهان مشق کنیم

و به میراث بشر

دین خود را بدهیم

سهم خود را ببریم

خبري خوش باشیم

و خروسی باشیم

که سحر را به جهان مژده دهیم

نور را هدیه کنیم

و بکوشيم جهان

به طراوت و ترنم

تسکین و تسلی برسد

و بروید گل بیداري، دانايي، آبادي

در ذهن زمان

و بروید گل بینايي، صلح، آزادي، عشق

در قلب زمین

ذهن ما باغچه است

گل در آن باید کاشت

و نکاري گل من

علف هرز در آن میروید

زحمت کاشتن یک گل سرخ

کمتر از زحمت برداشتن

هرزگی آن علف است

گل بکاریم بیا

تا مجال علف هرز فراهم نشود

بی گل آرايي ذهن

نازنین ؛

          نازنین ؛

                     نازنین

                      هرگز آدم ، آدم نشود.

 

"مجتبي كاشاني"

  


 

 

عشق را وارد كلام كنيم
تا به هر عابري سلام كنيم

و به هر چهره اي تبسم داشت
ما به آن چهره احترام كنيم

هركجا اهل مهر پيدا شد
ما در اطرافش ازدحام كنيم

چشم ما چون به سروسبز افتاد
بهرتعظيم او قيام كنيم

گل و زنبور، دست به دست دهند
تا كه شهد جهان به كام كنيم
اين عجايب مدام دركارند
تا كه ما شادي مُدام كنيم

شُهره زنبور گشته است به نيش
ما ازو رفع اتهام كنيم

علفي هرزه نيست در عالم
ما ندانيم و هرزه نام كنيم

زندگي در سلام و پاسخ اوست
عمر را صرف اين پيام كنيم

«سالكا» اين مجال اندك را
نكند صرف انتقام كنيم
در عمل بايد عشق ورزيدن
گفتگو را بيا تمام كنيم

عابري شايد عاشقي باشد
پس به هر عابري سلام كنيم.

مجتبي كاشاني (سالك
(

+ 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 9:12  توسط مهدی بصیرزاده | 

نازنين
داس بي دسته ما
سالها خوشه نارسته بذري را برمي‌چيند
كه به دست پدران ما بر خاك نريخت
كودكان فردا
خرمن كشته امروز تو را مي‌جويند
خواب و خاموشي امروز تو را
در حضور تاريخ
در نگاه فردا
هيچكس بر تو نخواهد بخشيد
باز هم منتظري؟
هيچكس بر در اين خانه نخواهد كوبيد
و نمي‌گويد برخيز
كه صبح است،
بهار آمده است
تو بهاري
آري
خويش را باور كن
                           مجتبي كاشاني

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 14:37  توسط مهدی بصیرزاده | 


اي‌ كه‌ مي‌پرسي‌ نشان‌ عشق‌ چيست‌ عشق‌ چيزي‌ جز ظهور مهر نيست‌

عشق‌ يعني‌ مهر بي‌اما، اگر عشق‌ يعني‌ رفتن‌ با پاي‌ سر

عشق‌ يعني‌ دل‌ تپيدن‌ بهر دوست‌ عشق‌ يعني‌ جان‌ من‌ قربان‌ اوست‌

عشق‌ يعني‌ مستي‌ از چشمان‌ او بي‌لب‌ و بي‌جرعه، بي‌مي، بي‌سبو

عشق‌ يعني‌ عاشق‌ بي‌زحمتي‌ عشق‌ يعني‌ بوسه‌ بي‌شهوتي‌

عشق‌ يار مهربان‌ زندگي‌ بادبان‌ و نردبان‌ زندگي‌

عشق‌ يعني‌ دشت‌ گلكاري‌ شده‌ در كويري‌ چشمه‌اي‌ جاري‌ شده‌

يك‌ شقايق‌ در ميان‌ دشت‌ خار باور امكان‌ با يك‌ گل‌ بهار

در خزاني‌ بر گريز و زرد و سخت‌ عشق، تاب‌ آخرين‌ برگ‌ درخت‌

عشق‌ يعني‌ روح‌ را آراستن‌ بي‌شمار افتادن‌ و برخاستن‌

عشق‌ يعني‌ زشتي‌ زيبا شده‌ عشق‌ يعني‌ گنگي‌ گويا شده‌

عشق‌ يعني‌ ترش‌ را شيرين‌ كني‌ عشق‌ يعني‌ نيش‌ را نوشين‌ كني‌

عشق‌ يعني‌ اينكه‌ انگوري‌ كني‌ عشق‌ يعني‌ اينكه‌ زنبوري‌ كني‌

عشق‌ يعني‌ مهرباني‌ درعمل‌ خلق‌ كيفيت‌ به‌ كندوي‌ عسل‌

عشق، رنج‌ مهرباني‌ داشتن‌ زخم‌ درك‌ آسماني‌ داشتن‌

عشق‌ يعني‌ گل‌ بجاي‌ خارباش‌ پل‌ بجاي‌ اين‌ همه‌ ديوار باش‌

عشق‌ يعني‌ يك‌ نگاه‌ آشنا ديدن‌ افتادگان‌ زيرپا

زيرلب‌ با خود ترنم‌ داشتن‌ برلب‌ غمگين‌ تبسم‌ كاشتن‌

عشق، آزادي، رهايي، ايمني‌ عشق، زيبايي، زلالي، روشني‌

عشق‌ يعني‌ تنگ‌ بي‌ماهي‌ شده‌ عشق‌ يعني‌ ماهي‌ راهي‌ شده‌

عشق‌ يعني‌ مرغهاي‌ خوش‌ نفس‌ بردن‌ آنها به‌ بيرون‌ از قفس‌

عشق‌ يعني‌ برگ‌ روي‌ ساقه‌ها عشق‌ يعني‌ گل‌ به‌ روي‌ شاخه‌ها

عشق‌ يعني‌ جنگل‌ دور از تبر دوري‌ سرسبزي‌ از خوف‌ و خطر

آسمان‌ آبي‌ دور از غبار چشمك‌ يك‌ اختر دنباله‌دار

عشق‌ يعني‌ از بديها اجتناب‌ بردن‌ پروانه‌ از لاي‌ كتاب‌

عشق‌ زندان‌ بدون‌ شهروند عشق‌ زندانبان‌ بدون‌ شهربند

در ميان‌ اين‌ همه‌ غوغا و شر عشق‌ يعني‌ كاهش‌ رنج‌ بشر

اي‌ توانا ناتوان‌ عشق‌ باش‌ پهلوانا، پهلوان‌ عشق‌ باش‌

پورياي‌ عشق‌ باش‌ اي‌ پهلوان‌ تكيه‌ كمتر كن‌ به‌ زور پهلوان‌

عشق‌ يعني‌ تشنه‌اي‌ خود نيز اگر واگذاري‌ آب‌ را بر تشنه‌تر

عشق‌ يعني‌ ساقي‌ كوثر شدن‌ بي‌پرو بي‌پيكر و بي‌سرشدن‌

نيمه‌ شب‌ سرمست‌ از جام‌ سروش‌ در به‌ در انبان‌ خرما روي‌ دوش‌

عشق‌ يعني‌ خدمت‌ بي‌منتي‌ عشق‌ يعني‌ طاعت‌ بي‌جنتي‌

گاه‌ بر بي‌احترامي‌ احترام‌ بخشش‌ و مردي‌ به‌ جاي‌ انتقام‌

عشق‌ را ديدي‌ خودت‌ را خاك‌ كن‌ سينه‌ات‌ را در حضورش‌ چاك‌ كن‌

عشق‌ آمد خويش‌ را گم‌ كن‌ عزيز قوتت‌ را قوت‌ مردم‌ كن‌ عزيز

عشق‌ يعني‌ مشكلي‌ آسان‌ كني‌ دردي‌ از درمانده‌اي‌ درمان‌ كني‌

عشق‌ يعني‌ خويشتن‌ را گم‌ كني‌ عشق‌ يعني‌ خويش‌ را گندم‌ كني‌

عشق‌ يعني‌ خويشتن‌ را نان‌ كني‌ مهرباني‌ را چنين‌ ارزان‌ كني‌

عشق‌ يعني‌ نان‌ ده‌ و از دين‌ مپرس‌ در مقام‌ بخشش‌ از آئين‌ مپرس‌

هركسي‌ او را خدايش‌ جان‌ دهد آدمي‌ بايد كه‌ او را نان‌ دهد

در تنور عاشقي‌ سردي‌ مكن‌ در مقام‌ عشق‌ نامردي‌ مكن‌

لاف‌ مردي‌ مي‌زني‌ مردانه‌ باش‌ در مسير عاشقي‌ افسانه‌ باش‌

دين‌ نداري‌ مردي‌ آزاده‌ شو هرچه‌ بالا مي‌روي‌ افتاده‌ شو

در پناه‌ دين‌ دكانداري‌ مكن‌ چون‌ به‌ خلوت‌ مي‌روي‌ كاري‌ مكن‌

جام‌ انگوري‌ و سرمستي‌ بنوش‌ جامه‌ تقوي‌ به‌ تردستي‌ مپوش‌

عشق‌ يعني‌ ظاهر باطن‌نما باطني‌ آكنده‌ از نور خدا

عشق‌ يعني‌ عارف‌ بي‌خرقه‌اي‌ عشق‌ يعني‌ بنده‌ بي‌فرقه‌اي‌

عشق‌ يعني‌ آن‌ چنان‌ در نيستي‌ تا كه‌ معشوقت‌ نداند كيستي‌

عشق‌ باباطاهر عريان‌ شده‌ در دوبيتي‌هاي‌ خود پنهان‌ شده‌

عاشقي‌ يعني‌ دوبيتي‌هاي‌ او مختصر، ساده، ولي‌ پرهاي‌ و هو

عشق‌ يعني‌ جسم‌ روحاني‌ شده‌ قلب‌ خورشيدي‌ نوراني‌ شده‌

عشق‌ يعني‌ ذهن‌ زيباآفرين‌ آسماني‌ كردن‌ روي‌ زمين‌

هركه‌ با عشق‌ آشنا شد مست‌ شد وارد يك‌ راه‌ بي‌ بن‌بست‌ شد

هركجا عشق‌ آيد و ساكن‌ شود هرچه‌ ناممكن‌ بود ممكن‌ شود

در جهان‌ هر كار خوب‌ و ماندني‌ است‌ ردپاي‌ عشق‌ در او ديدني‌ست‌

«سالك» آري‌ عشق‌ رمزي‌ در دل‌ست‌ شرح‌ و وصف‌ عشق‌ كاري‌ مشكل‌ست‌

عشق‌ يعني‌ شور هستي‌ دركلام‌ عشق‌ يعني‌ شعر، مستي‌ والسلام‌

‌ ‌مجتبي‌ كاشاني‌ - «سالك»

 

مي‌شود، سبز بود با يك برگ

مي‌شود، شد بهار با يك گل

از دل يك شكوفه شادي كرد

دل به سوداي يك شقايق داد

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 14:36  توسط مهدی بصیرزاده | 


زير باران بيا قدم بزنيم
حرف نشنيده اي به هم بزنيم
نو بگوييم و نو بينديشيم
عادت كهنه را به هم بزنيم

و زباران كمي بياموزيم
كه بباريم و حرف كم بزنيم
كم بباريم اگر، ولي همه جا
عالمي را به چهره نم بزنيم

چتر را تا كنيم و خيس شويم
لحظه اي پشت پا به غم بزنيم

سخن از عشق خود بخود زيباست
سخن عاشقانه اي به هم بزنيم

قلم زندگي به دست دل است
زندگي را بيا رقم بزنيم

«سالكم» قطره ها در انتظار تواند
زير باران بيا قدم بزنيم
مجتبي كاشاني 1382/10/5

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 14:35  توسط مهدی بصیرزاده | 

رمــز پيروزي ژاپن بسـته پنـج عامل است

گرچه آن در دين ما داراي شرح كامل اسـت

ليك آنها در عمل آن را عبارت گشــته اند

رتبه اول به توليـد و تجـارت گشـــته اند

رمـز اول، هر چه زائد را بـرون بردن ز كار

Seiri

رمـز دوم، هر چه را در جاي خود دادن قرار

Seiton

رمز ســوم، هرچه در جايش نهادن بعد كار

Seiso

رمز چهـارم، شــيوه آموزش زنجـيره وار

Seiketsu

رمز پنجـم، در نظافت شــهره دوران شدن

Shitsuke

در حقيقـت پاسـدار نيمي از ايمان شــدن

آنچه ژاپن آزمــوده جمله در احكام ماست

همـتي بايد كه اين شايســتگي انعام ماست

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 14:34  توسط مهدی بصیرزاده | 

 

 

ريشه دارم در خاك كهنم

پرچم عشق است حرفم

  سخنم

جنس آتش دارد پيرهنم

باد مي آيد باد

مي فزايد برافروختنم

بايد مي آيد، باد

مي نوازد او موسيقي پاييزي را

برگ ها را مي رقصاند، مي لرزاند

 

باد مي تازد با موسيقي خشم

مي زند شلاق بر جان و تنم

من مي ريزم ليك

من نمي افتم ليك

بسته بر عشق دل خويشتنم

هم اگر بايد ريخت

هم اگر بايد رفت

هم اگر مي روبد باد از وطنم

آخرين تن به خزان داده باغ

آخرين سبز درافتاده به مرگ

آخرين برگ منم        

                    منم.

                                                      " مجتبي كاشاني"

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 14:33  توسط مهدی بصیرزاده | 

 

 

اين هفــت شــعار اســت ترا يار و مــددكار

ب  بهـــره بهــتر ز تلـاش و هـنـــــر و كـار

با خـــرج كم و و قــت كـم و كوشــش بسيار

ه  همـــقـدمي با همـــه در عرضـــه توليـد

تا پر شــــود از زحمـــت تو عرصـــــه بازار

ر  رشـــــد و توانايي فرهـــنگـي و مــالـي

تا فكر تو افزون شــود و ســـود تو سـرشار

ه هــر چه تواني تو بكن مصــــرف كمـتر

تا زان بشـــود مكنـــت بســــــيار پديدار

و وقت شناسي به سر كار و به هـر جاي

تا آن كه به موقــع شـــوي از كار سبكبار

ر  رهـــبـري كـار بــه كوتاهـــــترين راه

تا كار تو آســـــان شـود و راه تو همـــوار

ي  ياري ياران پي توليـــــد فـــــزونتـــر

تا بهــــره وري بهر تو بســــــيار دهـد بار

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 14:33  توسط مهدی بصیرزاده | 

 

نيوتن مي آسود

در پناه سايه در زير درخت

ناگهان سيبي افتاد زمين

نيوتن آن را ديد

سپس از خود پرسيد

كه چرا سوي هوا پرت نشد

 

اكتشافات جهان

اتفاقات بود كه چنين مي‌افتاد

كه كسي مي فهميد

و به ما مي فرمود كه چه چيز چه پيامي دارد

و چه رازي دارند آيات خدا

راز و اسرار جهان

كشف مي شد يك روز

درپي گم شدن كشتي در يك دريا

يا كسي در صحرا

يك كسي مي فهميد كه كجا آمريكاست

يا كجا غار عليصدر، يا كجا قطب شمال

يك كسي مي فهميد

كه بخار قدرتي دارد، نيز

و كسي مي فهميد چه گياهي چه شفايي

و چه دردي چه علاجي دارد

يك كسي مي خوابيد در زير درخت

نيوتن يا داود

گيو يا گاليله،

ترزا يا مريم

و علي يا عيسي

از عدن يا نروژ

اهل ايران يا هند

مصر يا گرجستان

از پرو يا گينه

و فرو مي افتاد

يك گلابي يا سيب

و ترنج و انار...

راز و اسرار جهان

كشف مي شد يك روز

ما نبينيم كسي مي بيند

ما نگوييم كسي مي گويد

يكي كسي در جايي

كه زمين مي چرخد

به جهاني مي گفت

گرد خورشيد و بر محور خويش

و اگر گاليله توبه كند

و بگويد كه ـ با تهديد ـ نخواهد چرخيد

باز خواهد چرخيد

آري و زمين توبه نخواهد كرد

خواهد چرخيد

 

راز و اسرار جهان

كشف مي شد يك روز

ما نبينيم كسي مي بيند

ما نفهميم كسي مي فهمد

هيچ كس منتظر مهلت خميازه ما نيست

گلم                                                                                                                  

هيچ كس منتظر خواب تو نيست

كه به پايان برسد

لحظه ها مي آيند

سالها مي گذرند

و تو در قرن خودت مي خوابی

 

قرن آدم ها هر لحظه تفاوت دارد

قرن ها گاه كوتاهتر از ده سالند

گاه صدها سالند

 قرن ها مي گذرند

و تو در قرن خودت مي ماني

ما از اين قرن نخواهيم گذشت

ما از اين قرن نخواهيم گريخت

با قطاري كه كسان دگري ساخته اند

هيچ پروازي نيست

برساند ما را به قطار دو هزار

و به قرن دگران

مگر انگيزه و عشق

مگر انديشه و علم

مگر آيينه و صلح

و تقلا و تلاش

قرن ها گرچه طلبكار جهانيم ولي

ما بدهكار جهانيم در اين قرن چه بايد بكنيم

هيچكس گاري مار را به قطاري تبديل نكرد

هيچكس ذوق و انديشه پرواز نداشت

هيچكس از سر عبرت به جهان خيره نشد

هيچكس از سفري تحفه و سوغات نداشت

 

من در اين حيرانم

كه چرا قافله علم از اين جا نگذشت

يا اگر آمد و رفت

پدرانم سرگرم چه كاري بودند؟

بر سر قافله سالار چه رفت

و اگر همراه اين قافله گشتند گهي

برنگشتند چرا؟

ما چه كرديم براي دگران

و چرا از خم اين چنبره بيرون شديم

نازنين

زندگي ساعت ديواري نيست

كه اگر هم خوابيد

بتواني آن را تنظيم كني

كوك كني

برساني خود را به زمان دگران

كاميابي صدفي نيست كه آن را موجي

بكشد تا ساحل

و در او مرواريدي باشد

غلطان،

ناياب

هيچ صياد زيردستي نيز

باز بي تر و تقلا

ماهي كوچكي از درياي صيد نكرد

بخت از آن كسي است

كه به كشتي رود و به دريا بزند

دل به امواج خطر بسپارد

و بخواهد چيزي را كشف كند

و بداند كه جهان پر آيات خداست

بشنود شعر خداوندي را در كار جهان

و ببندد كمرش را با عزم

و نمازش را در مزرعه

در كارگهي بگذارد

و مناجات كند با كارش

و در انديشه يك مسئله خوابش ببرد

و كتابش را بگذارد در زير سرش

و ببيند در خواب

حل يك مسئله را

باز با شادي درگيري يك مسئله بيدار شود

ابن سينا

پاستور

گراهام بل

رازي

و اديسون

ادیسون

و ادیسون

            بشود

 

بخت از آن كسي است

كه چنين مي بيند

و چنين مي فهمد

و چنان جام پري مي نوشد

و چنين مي كوشد

بخت از آن سيبي است

كه در آن لحظه فتاد

و از آن نيوتن

كه به آن انديشيد

و در آن راز بزرگي را ديد

خوش به حال آن سيب

خوش به حال نيوتن

                       "مجتبي كاشاني"  

 

                     سایت نوآوری نظام یافته

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 14:31  توسط مهدی بصیرزاده | 

ذهن ما زندان است

ما در آن زنداني

قفل آن را بشکن

در آن را بگشاي

و برون آي ازين دخمه ظلماني

نگشايي گل من

خويش را حبس در آن خواهي کرد

همدم جهل در آن خواهي شد

همدم دانش و دانايي محدوده خويش

و در اين ويراني

همچنان تنگ نظر مي ماني

هر کسي در قفس ذهني خود زنداني است

ذهن بي پنجره دود آلود است

ذهن بي پنجره بي فرجام است

بگشاييم در اين تاريکي روزنه اي

بگذاريم زهر دشت نسيمي بوزد

بگذاريم ز هر موج خروشي بدمد

بگذاريم که هر کوه طنيني فکند

بگذاريم ز هر سوي پيامي برسد

بگشاييم کمي پنجره را

بفرستيم که انديشه هوايي بخورد

و به مهماني عالم برود

گاه عالم را درخود به ضيافت ببريم

بگذاريم به آبادي عالم قدمي

و بنوشيم ز ميخانه هستي قدحي

طعم احساس جهان را بچشيم

و ببخشيم به احساس جهان خاطره اي

ما به افکار جهان درس دهيم

و زافکار جهان مشق کنيم

و به ميراث بشر

دين خود را بدهيم

سهم خود را ببريم

خبري خوش باشيم

و خروسي باشيم

که سحر را به جهان مژده دهيم

نور را هديه کنيم

و بکوشيم جهان

به طراوت و ترنم

تسکين و تسلي برسد

و برويد گل بيداري، دانايي، آبادي

در ذهن زمان

و برويد گل بينايي، صلح، آزادي، عشق

در قلب زمين

ذهن ما باغچه است

گل در آن بايد کاشت

و نکاري گل من

علف هرز در آن مي رويد

زحمت کاشتن يک گل سرخ

کمتر از زحمت برداشتن

هرزگي آن علف است

گل بکاريم بيا

تا مجال علف هرز فراهم نشود

بي گل آرايي ذهن

نازنين ؛

           نازنين ؛

                       نازنين

                      هرگز آدم ، آدم نشود.

 

"مجتبي كاشاني"

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 14:30  توسط مهدی بصیرزاده | 

عشق آمد خويش را گم كن عزيز
قوتت را قوت مردم كن عزيز

عشق يعني خويشتن را گم كني
عشق يعني خويش را گندم كني

عشق يعني خويشتن را نان كني
مهرباني را چنين ارزان كني

عشق يعني نان ده و از دين مپرس
در مقام بخشش از آئين مپرس

هركسي او را خدايش جان دهد
آدمي بايد كه او را نان دهد

( مجتبي كاشاني )

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 14:29  توسط مهدی بصیرزاده | 

روز ميلاد تو باران آمد
روز ميلاد تو بود
كه هوا
بوي شبنم وشقايق مي داد
و خدا مي خنديد
عطر ياس از در و ديوار هوا مي پاشيد
و نسيم از تو بشارت مي داد
باد بر پنجره پا مي كوبيد
زلف افشانرا بيد
در مسيد تو پريشان مي كرد
هر كجا سروي بود
به تواضع سر راه تو بر پا مي خواست
تاكها با تو تباني كردند
غوره ها از تپش قلب تو انگور شدند
سركه ها را خير آمدنت شيرين كرد
برگ ها از سر تعظيم تو مي رقصيدند
و خزان در قدم شاد تو نقاشي كرد
وبه تر دستي استاد ازل
شعبده اي برر پا بود
گوشها منتظر
اولين گريه ي شيرين تو بود
چشمها منتظر
اولين ساغر سيماي تو بود

روز ميلاد تو باز
مثل همواره خدا حاظر بود
آمان جشن گرفت
ابر ها مژده ي ديدار تو را مي دادند
رعد در حنجره از شوق تماشاي تو غوغا مي كرد
طبل آغاز تو را مي كوبيد
برق آغاز تو را مي تابيد
مه فضا را به هواي تو در آغوش گرفت
آنسوي پيله ي مه
ماه تا فرصت ديدار تو بيدار نشست
در جهان از قدم مهر تو مهماني شد
شعر از مركب فرخنده ي احساس تو الهام گرفت
واژه ها در شعف وصف تو شادي كردند
و غزل
قالب همواره ي توصيف تو شد

روز ميلاد تو باز
آسمان جشن گرفت
و به يمن قدم سبز تو باران باريد
اي تسلاي خزان
سينه ي پر عطشم
كه ز گرماي حضور خشكي تاول زده است
از عبور نفس خيس تو باراني
اي تمناي بهار
سينه از بركت ميلاد تو نوراني باد
در دل خسته ام از عشق چراغاني باد
سرنوشت من و دل آنچه تو مي داني باد
عشقم از بيم رقيبان تو پنهاني بود.
مجتبي كاشاني

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 14:28  توسط مهدی بصیرزاده | 

گوشها منتظر بانگ جرس‌هاي من‌اند

كوچه‌ها منتظر بانگ قدم‌هاي تو اند

تو از اين برف فرو آمده دلگير مشو

تو از اين وادي سرمازده نوميد مباش

«دي» زماني دارد

و زمستان اجلش نزديك است

من صداي نفس باغچه را مي‌شنوم

و صداي قدم گل را در يك قدمي

و صداي گذر گرده گل را در بستر باد

و صداي سفر و هجرت دريا را در هودج ابر

و صداي شعف فاخته را در باران

و صداي اثر باران را بر قوس و قزح

و صداهايي

نمناك

و مرموز

و سبز

عجب آواز خوشي در راه است.


مجتبي كاشاني (م.سالك)

 

عشق آمد خويش را گم كن عزيز
قوتت را قوت مردم كن عزيز

عشق يعني خويشتن را گم كني
عشق يعني خويش را گندم كني

عشق يعني خويشتن را نان كني
مهرباني را چنين ارزان كني

عشق يعني نان ده و از دين مپرس
در مقام بخشش از آئين مپرس

هركسي او را خدايش جان دهد
آدمي بايد كه او را نان دهد

( مجتبي كاشاني )

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 14:26  توسط مهدی بصیرزاده | 

مدرسه عشق

مجتبي كاشاني
در مجالي كه برايم باقيست
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
كه در آن همواره اول صبح                                           
به زباني ساده
مهر تدريس كنند،
و بگويند خدا
خالق زيبايي
و سراينده عشق
آفريننده ماست.
مهربانيست كه ما را به نكويي
دانايي
زيبايي
و به خود مي خواند
جنتي دارد نزديك، زيبا و بزرگ
دوزخي دارد- به گمانم
كوچك و بعيد
در پي سودا نيست
كه ببخشد ما را
و بفهماندمان،
ترس ما بيرون از دايره رحمت اوست

در مجالي كه برايم باقيست
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
كه خرد را با عشق
علم را با احساس
و رياضي را با شعر
دين را با عرفان
همه را با تشويق تدريس كنند

لاي انگشت كسي
قلمي نگذارند
و نخوانند كسي را حيوان
و نگويند كسي را كودن
و معلم هر روز
روح را حاضر و غايب بكند
و به جز ايمانش
هيچكس چيزي را حفظ نبايد بكند
مغزها پرنشود چون انبار
قلب خالي نشود از احساس
درس هايي بدهند
كه به جاي مغز، دلها را تسخير كند.
از كتاب تاريخ
جنگ را بردارند
در كلاس انشاء
هر كسي حرف دلش را بزند
«غيرممكن» را از خاطره ها محو كنند
تا، كسي بعد از اين
باز همواره نگويد: «هرگز»
و به آساني همرنگ جماعت نشود.

زنگ نقاشي تكرار شود
رنگ را در پائيز تعليم دهند
قطره را در باران
موج را در ساحل
زندگي را در رفتن و برگشتن
از قله كوه
و عبادت را در خدمت خلق
كار را در كندو
و طبيعت را در جنگل و دشت.
مشق شب اين باشد
كه شبي چندين بار
همه تكرار كنيم:
عدل
آزادي
قانون
شادي...
امتحاني بشود
كه بسنجد ما را
تا بفهمند چقدر
عاشق و آگه و آدم شده ايم
در مجالي كه برايم باقيست
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
كه در آن آخر وقت
به زباني ساده
شعر تدريس كنند
و بگويند كه تا فردا صبح
خالق عشق نگهدار شما.

                                  مرحوم مهندس مجتبي كاشاني

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 14:25  توسط مهدی بصیرزاده |