عشق را وارد كلام كنيم
تا به هر عابري سلام كنيم

و به هر چهره اي تبسم داشت
ما به آن چهره احترام كنيم

هركجا اهل مهر پيدا شد
ما در اطرافش ازدحام كنيم

چشم ما چون به سروسبز افتاد
بهرتعظيم او قيام كنيم

گل و زنبور، دست به دست دهند
تا كه شهد جهان به كام كنيم
اين عجايب مدام دركارند
تا كه ما شادي مُدام كنيم

شُهره زنبور گشته است به نيش
ما ازو رفع اتهام كنيم

علفي هرزه نيست در عالم
ما ندانيم و هرزه نام كنيم

زندگي در سلام و پاسخ اوست
عمر را صرف اين پيام كنيم

«سالكا» اين مجال اندك را
نكند صرف انتقام كنيم
در عمل بايد عشق ورزيدن
گفتگو را بيا تمام كنيم

عابري شايد عاشقي باشد
پس به هر عابري سلام كنيم.

مجتبي كاشاني (سالك)


+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 15:19  توسط مهدی بصیرزاده | 

باورهاي  زنگ زده ،انديشه هاي منجمد 

در كدام قرن زندگي مي كنيم -در كدام  قرن فكر مي كنيم

بحثي پيرامون  فرهنگ و توسعه  در سازمان و جامعه

 

زير باران  بيا قدم بزنيم

حرف نشنيده اي به  هم بزنيم

نوبگوييم و نو بينديشيم

عادت كهنه  را به هم بزنيم

خاوير پرز دكوئيار دبير كل  اسبق  سازمان ملل  و رئيس كنوني  كميسيون جهاني توسعه  به مدت  3 سال  از  سال 1993 تا 1995  وقت خود را  صرف  بازانديشي  مفهوم  توسعه  و فرهنگ  و رابطه ميان  آنها كرده است .

من در آغاز بحث  درباره  باورها يا انديشه هاي  زنگ  زده  ترجيح مي  دهم  به بيان خلاصه نتايجي كه او به دست آورده است  و در مجله  پيام يونسكو  شماره  316 ارديبهشت  سال  1376 آمده است بپردازم  تا از بيان  مطالب او  مقدمه مناسبي  براي اين  بحث  فراهم آورم .

رشد  بدون  روح

خاوير پرز  دكوئيار  توسعه بدون توجه  به بافت انساني  و فرهنگي  و رشد فرهنگي  را رشد  بدون روح  مي  داند.او مي گويد اگر  فرهنگ  را  شيوه با هم  زيستن  تعريف كنيم  و توسعه را  فرآيندي  در نظر بگيريم  كه به همگان  امكان آزادي  و امكان برآوردن  خواسته ها  و هدف هاي  مشروعشان  را مي  دهد  آنگاه  بديهي  است كه  فرهنگ  ديگر چيزي  فراتر از  يك جنبه توسعه  يا ابزاري  براي  آن  است .

فرهنگ هدف نهايي توسعه  است .فرهنگ مشتركات  معنوي و شيوه با هم زيستن  و الگوي  پندار و گفتار  و كردار  ما در زندگي ست .فرهنگ ، روح اجتماعي  زندگي  ست -فرهنگ ،چهره انساني  فعاليت هاي  انساني  است- فرهنگ  چهره  انساني  اقتصاد  است .فرهنگ  بايد  با طراوت  بماند  تا ملتي را زنده  نگهدارد و به جلو براند .فرهنگ  بايد  تحول  پذير باشد  و براي  اين تحول پذيري  بايد  ماندگارباشد. فرهنگ بايد  وجين  شود-آبياري گردد و به آن  اضافه و از آن كم شود  تا پويا  و با طراوت  بماند.

فرهنگ پويا بايد بتواند خرافات -عادات  و تمايلات  دست و پا گير  را از  خود بپيرايد و معيارهاي كارآمدي را وام  گيرد و خود  را با آن بيارايد .فرهنگ  پويا  بايد  خود را خانه تكاني كند.

فرهنگ  صنعتي ما

مدتي است  كه در بحث هاي خانه تكاني  صنعتي  و اجراي  نظام  پنج S  يا هفت سين صنعتي در كشورمان  در واحد هاي صنعتي  متوجه  مي  شوم  كه دچار نوعي  ركود فرهنگي و ابتلا  به عادات ناپسند  و سنتي  گذشته شده ايم  و در يك دور باطل  ذهني  گرفتاريم  و به قول آقاي  خاويرپرز دكوئيار خرافات  و تمايلات  و عادات دست و پاگير  را از رفتار  صنعتي  خود  دور نمي كنيم.اصلا  ما با رفتار  و فرهنگ  سنتي  وارد صنعت شده ايم  و آن را مبتلا به خويش  كرده ايم . و به اصطلاح  با پارادايم هاي  سنتي  و فيلترهاي فكري و ذهني  بسيار عقب مانده،داريم صنعت  را اداره مي كنيم .مثلا  اكثر افراد  معتقدند صنعت طبيعتا  بايد محلي  روغني و درهم  ريخته  و آشفته باشد -ريخته گري  قاعدتا بايد  محيطي آلوده ،پرشن و ماسه و مملو از آهن  قراضه  و دود و بو باشد و...

پارادايم ها   

پارادايم ها  افكار ،انديشه  و باورهاي  هر انسانند كه مانند فيلتر  ذهني  عمل مي  كنند و داده ها و اطلاعات  ورودي  را بررسي  و فيلتر مي  كنند و اجازه ورود  در چهارچوب  معيارهاي خود به مغز مي  دهند و در واقع  پارادايم ها بايد و نبايد ها  و تصويرهاي بينشي  و تصميم هاي  رفتاري  ما را تشكيل  مي  دهند كه اگر اين پارادايم ها  نوسازي  و ترميم نشوند،ما را در گذشته نگه مي  دارندو خلاقيت و پذيرش افكار  و باورهاي  نو را از ما مي  گيرند.هرچقدر فيلترهاي  ذهني  انسان نرمش  پذير  و بي  تعصب  باشد ،بينش و نگرش  و تصميمات ما را  امروزي تر  و با طراوت  تر نگاه مي  دارد . قدرت  پذيرش  افكار نو را  در ما بالا مي  برد و به ما اجازه  نوباوري ،نوآوري و نوانديشي مي  دهد .گاهي  متاسفانه انسان ها آنقدر  در پارادايم ها يا باورها  و ديدگاه هاي  خود  سخت و متعصب مي شوند كه به هيچ چيز جز  باورهاي  خود نمي انديشند و سرناسازگاري  با پديده هاي نوين را مي گذارند و زنداني  انديشه هاي  خود مي  شوند. متاسفانه اينگونه افراد  به فلج پارادايم ها  مبتلا مي  شوند.نگاهي  به گذشته با ما نشان مي  دهدكه اينگونه افكار و پارادايم هاي  فلج  شده همواره  وجود داشته اند  و به ويژه هرگاه  در رهبران اجتماعي  و مذهبي  ظاهر مي  شده اند ، پذيرش  پديد هاي  نوين  اجتماعي و صنعتي  را با دشواري  روبرو  مي كرده اند.در غرب  خاطرات مخالفت  كشيش هاي  كليسا  با ورود  قاشق  و چنگال  يا ورود چراغ هاي  روشنايي معابر  شهر با گاز  طبيعي  يا ورود  قطار  به شهرها  در تاريخ  تحول  رنسانس  به چشم مي  خورد و باز  خوب  به ياد داريم  همانها  چه به روز  گاليله  آوردند.در تاريخ  خودمان  چه عرفايي سرها  را بر سر ارائه  افكار نو  و صحيح  به باد دادند .به هر حال  براي  رشد  و توسعه  فرهنگي  بايد  به خانه تكاني  فرهنگي  بپردازيم.

خانه تكاني  فرهنگي

در خانه تكاني  فرهنگي به يكي  دو نكته اساسي  بايد  توجه كرد  يكي ويرايش  و وجين كردن فرهنگ  يعني  كشيدن علف هاي  هرز و خودرو از مزرعه فرهنگ  و دوم كاشتن گل هاي  باورها و انديشه هاي  جديد در فرهنگ .الته معني  هيچ كدام از اين ها  دستكاري  به اصول  قابل  قبول  و بديهي و همواره فرهنگ ها نيست  مثلا  ما اصول  پيش  كسوتي ، ريش  سفيدي  و احترام به بزرگترها  و اصول اعتقادي  و  ايماني مردم  را همچنان محترم مي شماريم و اصراري  به دستكاري  آنها نداريم.

ذهن ما باغچه است

گل در آن بايد كاشت

و نكاري  گل من

علف هرز در آن مي رويد

زحمت كاشتن يك گل سرخ كمتر از  زحمت برداشتن  هرزگي آن علف است.

يكي از ابتكاراتي كه ظاهرا  شركت تويوتا  در فرهنگ سازماني  خود  و در همكاران خود بوجود آورده است ، حذف  اصطلاحات و لغات مضريست كه  مورد استفاده روزمره كاركنان  بوده  و آنان را از پيشرفت و تحول و نوآوري  باز مي  داشته است   از اينرو سال هاست  كه هيچ كارمندي  در تويوتا حق  استفاده از  سه كلمه :

غيرممكن ( Impossible  )

بهترين ( Best  )

هرگز ( Never  )

را ندارد  و به جاي  آنها بايد  از واژه هاي

من نمي  توانم (   I can  not )

بهتر  (Better  )

شايد وقتي  ديگر  ( May  be  somtimes  )

را كسي  نتواند  استفاده كند  تا هيچ كس  ناتواني  هاي  خود را عموميت  نبخشد  و نااميدي  را  را به جمع  سرايت ندهد.

نويسنده  شخصا  نيز در  پروژه هاي فرهنگ  صنعتي  در اجراي  نظام 5S  و يا  هفت سين  صنعتي  كه عمدتا  به تغيير  عادات گذشته مي پردازد نيز با مقاومت ها  و پارادايم هاي  فلج  شده اي مواجه مي  شود  كه به تجربه ناچار بوده است در ابتداي  كار و آغاز پروژه  كه همان آراستگي يا  هفت سين  صنعتي  در هر  سازمان  است  ليستي از  واژ هاي  ممنوع  به شرح زير  تهيه كند  و آن را بين كاركنان توزيع كند  تا از مقاومت كاركنان  در برابر كاهش  عادات نامناسب  و فرهنگي  آنان  كه به آلودگي صنعت مي  انجامد  پرهيز  شود.

ليست واژه هاي  ممنوع  در آراستگي  بشرح  زير ند:

واژ هاي ممنوع  در اجراي  پروژه  فرهنگ آراستگي

-نميشه

-غيرممكنه

-اصلا

-هيچ وقت

-هيچ كس

-هيچ جا

-طبيعت اين كار

-محال  است

-اينجا ايران است

-فرهنگ ما فرق دارد

-پشتيباني  چكاره است

-شما از كار ما خبر نداريد

اين بهترين راه است

-جانداريم

-وقت نداريم

-نفر نداريم

وظيفه ما نيست

به ما مربوط نيست

تقصير خدمات است

صنعت همين است

-كار ما نظافت  نيست

-فشار توليد نمي گذارد

-اين تنها راه است

در ادامه مطالعه  گفتگو هاي  فرهنگي  و بحث هاي  مديريت  منابع انساني  در سازمان  تحت تاثير  انديشه خانه تكاني  و وجين كردن  فرهنگ  سازماني آقاي  خاويرپرزدكوئيار باز متوجه مي شويم كه ما در ادبيات روزمره  ضربالمثل هايي را مرتبا تكرار مي كنيم  و مورد استفاده قرار مي دهيم كه هيچ كدام به تنهايي كارايي خود را ندارند بلكه با دستاوردها  و يافته هاي  دانش  امروز  در مورد امكان و ظرفيت رشد  و خلاقيت و تربيت پذيري  انسان  نيز منافات دارد و در واقع اينگونه ضرب المثل ها  ارزش ها و پارادايم هاي ضد رشد و اصلاح و توسعه منابع انساني امروز  هستند از  اينرو در صدد اين امر برآمديم  تا در طوفان هاي ذهني  كه در جلسان  عمومي  و آموزشي  و سمينارهاي مديريتي  برگزار مي  كنيم  تعدادي  از آنها را شناسايي  و تحت عنوان  ضرب المثل هاي  دور ريختني  و تاريخ گذشته  از باغچه فرهنگي  ذهن  جامعه خارج  كنيم .تا اين  لحظه  ليست مختصري  از آنها بشرح زير است .

 ضرب المثل هاي  دورريختني

-خواهي  نشوي  رسوا همرنگ جماعت  شود

-تربيت  نااهل را  چون گردكان  بر گنبد است

-اصل  بد نکو نگردد چونكه بنيادش  بد است

-تا نباشد چوب تر  فرمان نبرد گاو و خر

-نرود ميخ آهنين در سنگ

-گليم  بخت كسي  را بافتند سياه به آب  زمزم و كوثر  سفيد نتوان كرد.

-هنر نزد ايرانيان است و بس

-اگر  شريك خوب بود  خدا براي خودش انتخاب مي  كرد

-با يك گل بهار نمي شود

-يك دست صدا ندارد

-آب كه از سر گذشت  چه يك ني چه صد ني

-چو فردا شود  فكر فردا كنيم

-هرآنكس  كه دندان دهد نان دهد

-ترك عادت  موجب مرض است

-هركسي  را بهر  كاري  ساختند

-كار هر بز نيست خرمن كوفتن -گاو نر مي خواهد مرد كهن

اما جالب اين است  كه در مقابل  مفاهيم  سنتي  مثل يك گل بهار  نمي شود  و يا يك  دست صدا ندارد، چرا براي  مقابله با آنها  به ياد  پيام هاي  زيباي  مولانا  و سعدي  و ديگران نمي افتيم  مثلا حضرت مولانا  مي گويد:

تو مگو  همه  به جنگند و ز صلح من  چه آيد

تو يكي نه اي  هزاري تو چراغ  خود برافروز

و يا اين  شعر زيبا كه :

تو برگ به آب انداز  كوچك مشمار آنرا

شايد  كه نجات  افتد  زنبور غريقي را

 

يا سعدي  كه به زيبايي سراييده است

طريق باديه رفتن  به از نشستن  باطل

كه گر مراد نيابم  به قدر وسع بكوشم

يا اين پيام مثبت  و زيبا  كه مي  گويد " به جاي  لعنت  كردن  بر تاريكي ، شمعي  روشن كنيد".

اما پديده  ديگري كه در آراستگي يك فرهنگ مهم  است  تغيير مفاهيم  و تعابير است .نويسنده واقعه  در 4 مورد  بازديد  كه در فاصله هاي  دو ساله  از  1998 تا 2000 از كشور چين  انجام داد  به اين نتيجه  رسيد  كه واقعا  بايد  تعريف  قرن را عوض كنيم  زيرا تحولاتي  كه در چين  در عرض  ده  سال  اتفاق  افتاده است  تحولاتي است كه  در گذشته  در يك قرن  صد ساله ممكن  بود اتفاق بيافتد  .از اين رو  در شعري  كه در پاين  آخرين سفرم  به كشور چين  با نام سوغات  كه در كتاب  شعر روزنه  آمده است  گفته ام :

در سفر مي ديدي

قرن كوتاه تر از  ده سال است

و جهان دهكده ايست

كه صداي  همه را مي  شنوي

همه را مي  بيني  از پنجره  كوچك تصويري خويش

و از  آنرو  با قدري  تعمق بعد ها احساس كردم بسياري  از لغات  معناي  قديمي خود را از دست داده اند. و معناهاي  جديدي  پيداكرده اند  و ما بايد  در معناي آنها تجديد نظر  كنيم ،كه تعدادي  از آنها را بشرح زير تهيه كرده ام  و در فهرست  زير تقديم مي كنم.

واژه ها با معاني و مفاهيم جديد

احترام :تهيه امكان  رشد  براي خود و ديگران

كار: تلاش  توام با تفكر

درهاي  باز:باز بودن  اطلاعات ، گزارش  دادن به همكاران

مالكيت : احساس  مسووليت

مردم : گروهي شناور از افراد  كه ويژگي مشتركشان  دريافت كنندگي  خدمات است ، گروه شناوري  كه در آن لحظه  مشتري مشترك  خدمات ديگران  هستند. گروهي  كه آن طرف ميز هستند . با اين تعريف مسوولين  حكومت ها  مردم تعريف نمي  شوند و چه بسا گروههايي در  مقابل مردم اند.مگر  به طور استثنايي مديريتي مردمي پيشه كنند.   

 مدير مرشد: اصطلاحي  است كه به جاي  مدير ارشد  به كار مي  رود  و شامل مديراني است كه زيردستانشان  مريدان آنها  هستند و آنها را قبول  دارند. .و اين مريدان  حكم  نامريي خود را  از زيردستانشان  گرفته اند.

مردم مداري: مشتري  مداري ،راضي كردن  مردم ،احترام  به نظرات  و خواست هاي  منطقي  مردم ،خود را به جاي  مردم گذاشتن  در لحظه تصميم گيري  و رفتار اداري  و تدوين  آيين نامه ها  و دستورالعمل ها .

مشاركت : همزيستي + همدردي +همدلي +همفكري

آزادي :فرصت بهتر شدن  و رشد

عدالت :توزيع  عادلانه  انديشيدن

عشق :احساس ،نياز و قدرت  درك  و جذب زيبايي و انرژي  انتقال آن به ديگران (دوست داشتن همه كس  و همه چيز  بدون قيد و شرط)

تفويض اختيار: پذيرش  مسووليت از طرف  همكاران  با ميل و  رغبت  و شانه زر بار مسووليت  دادن .

مسووليت  پذيري: قبول اشكالات  و مشكلات  خويش  و پذيرش  مسووليت  اموري  كه  ما  به وجودآورنده  آن بوده ايم.پذيرش  خطاي خود.

غيرممكن :غيرممكن ،غيرممكن  است -تلاش  و اقدام  به انجام ممكن  ساختن  امور غير ممكن  هنر و تفريح است .

ضريب  هوش ( IQ  يا  هوش  منطقي  ) :ظرفيتي  ذهني و استعدادي  كه لزوما موفقيت  انسان ها را  تضمين نمي كند وبه جاي  آن هوش  عاطفي  يا EQ  تعيين كننده موفقيت هاي  انسان ها  تشخصي  داده  شده است .

آموزش :وسيله باز كردن مغز (نه پر كردن آن )

خلاقيت : شگفتي  آفريني  نيست ،تغيير دادن  وضع موجود است -تغيير ديدگاه  و تفكر است .

هوش : استعداد بالقوه ، چتر بسته

دانايي: استعداد بالفعل ، چترباز

كيفيت :  مشتري  پسندي است  نه لزوما تطبيق  فرآورده  با استاندارد  و مشخصات فني  محصول .

مديريت : انجام كار بوسيله ديگران (نه انجام  كار خود  و ديگران )

تنبيه : تشويق  خوبان  و اينكه  آنقدر تشويق كنيم  تا تشويق  نشدن  تنبيه  باشد.

مچ گيري : غافلگير  كردن  و مچ گيري  همكاران  در حال انجام  كار خوب  و تشويق  آنها به جاي  مچ گيري  افراد  در حال خطا  و انجام كار نامناسب.

بهره وري :كاهش  زحمت،افزايش  رحمت

گاهي  متاسفانه  آنقدر  بي  تحول  به زندگي  ادامه مي  دهيم  كه انسان هيچ تحولي  در ادبيات  سازماني  و حتي  واژه ها  و تعبيرهاي  نوين  و دلربا  و جذاب  در مديريت  پيدا  نمي كند.

بخشنامه  ها  و نامه هاي  اداري عموما  كليشه اي  هستند  و هيچ نوآوري  حتي  در قالب ظاهري  مقدمه  و موخره ي آن به  چشم نمي  خورد  و گاه انسان را به  ياد مكاتبات  زمان قاجار مي اندازد.

اميدوارم  به زودي  فرصتي  دست دهد  تا درباره  ادبيات نوين  و عاشقانه  سازماني مديريت  با هم  گفتگو  كنيم.

اما از ميان مطالبي  كه اخيرا   درباره نوآوري  و پذيرش  انديشه  هاي  نو  و نسل  جوان  مطلبي  است  تحت عنوان  "فرزندان "  از كتاب  " پيامبر"  نوشته  جبران خليل  جبران  كه  بدون هيچ  تعبير و تفسيري  ترجيح مي  دهم  آن  را نقل كنم .

" فرزندان شما به حقيقت  فرزندان  شما نيستند  آنها دختران  و پسران  زندگيند  در سوداي  خويش .آنها  از كوچه  وجود شما مي گذرند  اما از شما نيستند.عشق  خود را  بر آنها نثار كنيد. اما انديشه هايتان  را براي خود نگه داريد  زيرا آنها  را  انديشه هاي  ديگر است "

جسم آنها را در خانه خود  مسكن دهيد  اما روح  آنها را  آزاد  گذاريد  زيرا روح آنها  در خانه فردا  زيست خواهد كرد. ممكن است  تلاش  كنيد  كه شبيه آنها  باشيد  اما مكوشيد آنها را شبيه  خود  بار بياوريد زيرا زمان به عقب  باز نخواهد گشت  و با ديروز درنگ  نخواهد كرد .شما كساني  هستيد  كه از چله آن،  فرزندانتان  همچون  تيرهاي  جاندار  به آينده  پرتاب مي  شوند.

به گمان من  همه عصاره  پيام جبران  خليل  جبران  آنست  كه مبادا  جوانها  را با پارادايم ها  و باورهاي زنگ  زده  خود  به پيري  زودرس  برسانيم  و مبادا با نپذيرفتن  انديشه ها  و پارادايم ها ي تازه و با  طراوت  فرزندانمان ، خود را جوانتر  و تازه  تر نكنيم .

در پايان مقاله  نيز  شعر  زيرا  را كه در حال  و هواي  باراني اينروز ها اتفاق  افتاده  و اشارتي  به  نوگفتن و نو  شنيدن  و ترك عادت ها ي كهنه  دارد   تقديم  خوانندگان  عزيز مي كنم:

 

زير باران  بيا قدم بزنيم

حرف نشنيده اي  به هم بزنيم

نوبگوييم و نو بينديشيم

عادت كهنه  را به هم بزنيم

و ز باران كمي  بياموزيم

كه بباريم  و حرف كم بزنيم

كم بباريم اگر، ولي  همه جا

عالمي  را  به چهره  نم بزنيم

سخن از عشق خود به خود زيباست

سخن هاي  عاشقانه اي  به هم بزنيم

قلم  زندگي  به دل است

زندگي  را بيا  رقم بزنيم

سالكم  قطره ها در انتظار  تواند

زير باران  بيا قدم بزنيم

 

****

منبع : مقاله " باورهاي  زنگ زده ،انديشه هاي منجمد  "-نويسنده : مجتبي كاشاني -ماهنامه  تدبير- بهمن 1382  شماره  141   

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 12:46  توسط مهدی بصیرزاده | 
شاعر و مدیری كه مدرسه ساخت و ساخت و ساخت

●كلام بسیار نافذی داشت و شعرهایش بسیار روی آدم‌ها تاثیر می‌گذاشت. مردم بدون هیچ توقعی در كنارش بودند

 ●مشاور مدیریتی شركت‌های بزرگ ایران خودرو, ایساكو, سازمان صنایع ملی, سازمان مدیریت صنعتی, زامیاد, سایپا یدك, آذرآب, فومن شیمی, شركت الكتروكویر, پارچین, موسسه استاندارد و... برعهده داشت

  گزیده هایی از كتاب نقش دل در مديريت، نوشته مجتبي كاشانی:

برنامه ريزی دويست و پنجاه ساله

 

"كونوسوكی ماتسوشيتا"، بنيانگذار صنايع الكترونيك ماتسوشيتا - سازنده محصولات ناسيونال و پاناسونيك – اعتقاد داشت كه آرمانها و فلسفه های جهانيش بايد به وسيله برنامه ريزی از حرف به عمل درآيد. او تنها به اعلام مأموريت خود بسنده نكرد،‌ بلكه 250 سال آينده را برای اجرای كامل آن پيش بينی كرد. 250 سالی كه بايد به ده بخش 25 ساله تقسيم شود. او ده سال اول هر دوره را "روزگار ساختن"، ده سال دوم را "دوران به كار بستن" و پنج سال پايانی را "زمان به كمال رسيدن" ناميد.

او اعتقاد داشت كه «آينده از آن ماست، ما بايد پيشروی‌ به سوی آينده را از هم اكنون آغاز كنيم. تا زمانی كه از رهبران توانا برخورداريم، آينده ای درخشان را در پيش خواهيم داشت»، و در همين راستا "دانشكده حكومت و مديريت ماتسوشيتا" را در سال 1978 بنيان گذاري كرد.

(نقل از كتاب نقش دل در مديريت، نوشته مجتبی كاشانی )

"كونوسوكی ماتسوشيتا"، بنيانگذار صنايع الكترونيك ماتسوشيتا - سازنده محصولات ناسيونال و پاناسونيك - می باشد. او تمامی طول عمر مفيد و طولانيش را صرف توليد كالاهای مفيد، با كيفيت، متنوع و ارزان كرد تا بتواند هموطنان فقير ژاپنی اش را كه بعد از جنگ جهانی دوم در زباله های خيابان به دنبال غذا می گشتند، از اسارت و دست و پا زدن در نيازهای اوليه مادی برهاند.  او كه خود را عامی و كم سواد در مديريت قلمداد می كرد، شيوه های نظری و اجرايی مديريت خود را در 45 كتاب به جهانيان ارائه كرده است.
ماتسوشيتا در يكی از كتابهای خود در باره انتقال فلسفه كاری خويش به همكارانش می نويسد: آن اوايلی كه داشتيم بعد از جنگ،‌ رشد می كرديم، روزی مديران من آمدند و ساختن نوعی بخاری برقی را به من توصيه كرند. آنها می گفتند كه تقاضا زياد است و تنها يك شركت خارجی و چند توليد كننده داخلی آن را عرضه می كنند.
من از آنها سؤال كردم اين بخاری در بازار چقدر قيمت دارد؟ گفتند 14 ين. پرسيدم حقوق يك معلم در ژاپن در ماه چقدر است؟ گفتند 21 ين. گفتم ماتسوشيتا هرگز بخاری را كه يك معلم ژاپنی نتواند بخرد توليد نخواهد كرد. اگر واقعا دلتان می خواهد اين بخاری را توليد كنيد، برويد و قيمت تمام شده آن را به 6 تا 7 ين برساند تا مصرف كننده بتواند آن را 8 تا 9 ين خريداری كند. اين فلسفه كاری من است. توليد ارزان و با كيفيت برای همه مردم ژاپن. آنها انگيزه مند شدند،‌ اين كار را كردند و اين آغاز راه موفقيت بود.
 (نقل از كتاب نقش دل در مديريت، نوشته مجتبي كاشانی)

"جين بلانكو" در كتاب "پرواز بوفالوها" ويژگيهای اجتماع بوفالوها و غازها را به اين شكل توصيف می كند:
 
ويژگي بوفالوها:
- آنها به يك رهبر پايبند هستند و همه از او تبعيت می كنند.
- آنها درست همان كاری را می كنند كه به آنها دستور داده شده است.
- آنها هرگز تصميم نمی گيرند و تا دستور نرسد، هيچ كاری نمي كنند و هيچ كجا نمی روند.
- هيچ كس جای ديگری را پر نمی كند و جلو نمی افتد و مسؤوليت نمی پذيرد.

بلاسكو می گويد وقتی از مطالعه نظام هماهنگ و زندگی گروهی غازها آگاه شدم، به داخل شركت خود برگشتم و به همه همكارانم دستور پرواز دادم و از آنها خواستم از امروز غازهايی باشند كه هم خود از پروازشان لذت ببرند و هم من سازمان كمال يافته تری را اداره كنم. آری من به آنها اختيار و آزادی پرواز دادم و گفتم بوفالوهای من پرواز كنيد. غافل از اينكه بوفالوها نمی توانند پرواز كنند. به خود گفتم بلاسكو سازمان تو، يك سازمان بوفالويی است. مگر خود تو اين طور نخواستی كه همكارانی مطيع و بی چون و چرا داشته باشی؟ پس اگر غير از اين می خواهی، خود تو اول بايد تغيير كنی و در اينجا بود كه دريافتم ديدگاه من مدير هم بايد تغيير كند. من بايد بوفالوها را تبديل به غاز كنم، طبيعت آنها را تغيير بدهم، با آموزش، پرورش، رشد، ايجاد انگيزش، روحيه، اختيار، مسؤوليت،‌ اعتماد، صداقت و ...
(نقل از كتاب نقش دل در مديريت، نوشته مجتبی كاشانی)

 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 23:19  توسط مهدی بصیرزاده | 
+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 20:4  توسط مهدی بصیرزاده | 

عشق را می گفت شوری در دل است

عقل را می گفت نوری در دل است

عشق درکار لطیف یاوریست

عقل در کار شریف داوریست

مرحوم دکتر مجتبی کاشانی     

برد و باخت

و بدانيد اگر من مردم
كمر عشق به دنيا بستم
مركب عشق به دنيا راندم
توشه عشق ز دنيا بردم
و به شكرانه عشق
رنج ها طي كردم
پيچ وخم پيمودم
غم فراوان خوردم
تا برويانم عشق
بذرها افشاندم
بارها روييدم
بارها پژمردم
تا بياسايد عشق
خويش را رنجاندم
خويش را فرسودم
خويش را آزردم
تا بنوشانم عشق
جام مردم گشتم
دل به مردم دادم
دل از آنها بردم
در فراواني عشق
غرق گشتم درمهر
غرق بودم در شعر
غوطه ها مي خوردم
و بدانيد كه در بازي عشق
شرط بستم با خويش
باختم دنيا را
زندگي را بردم

مرحوم دکتر مجتبی کاشانی   

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 8:50  توسط مهدی بصیرزاده | 
كاشاني، شاعري است كه مي توان او را در عين لمس واقعيت تلخ مثبت انديش دانست، شاعري است كه در فضاي شعري سپهري تنفس مي كند و بر آن است تا در كشش هاي صرفاً عاشقانه نپوسد و توصيه سهراب را كه شاعران وارث آب وخــرد و روشني اند را جامه عمل بپوشاند و افق از لاي شعرش سرك بكشد، سخنش از طلوع فرداها باشد و شاعر آب و گل آينه باشد. او تلاش مي كند به مخاطباني كه عمدتاً مديران فناوراني هستند كه در لابــه لاي چرخهاي صنعت وارداتي گير كرده اند درودي گرم بفرستد:


از میان کبود آهن و دود

می فرستم به اهل عشق درود

و به هر کس که اهل آزادی است

اهل شور آفرینی و شادی است

و به هرکس که شعر می خواند

شعر را شهر عشق می داند

حیف شد عاشقی ولی گم شد

خشکسالی نصیب مردم شد

باز باید به فکر عشق افتاد

هدیه شعر را به مردم داد

سخنم راه چشمه می پوید

و برای دل تو می گوید

سخنم از طلوع فرداهاست

افق از لای شعر من پیداست

رعد و برق دلم خراسانی ست

شعرهایم همیشه بارانی ست

گاه اشک است مایه سخنم

تا نگریم ز درد دم نزنم

گاهی از شعر اگر گریزانم

باز می گیرد او گریبانم

سخنم هر کجا کمی گیراست

رد پای دل شما و خداست

هر کسی دل به کار مردم داد

شعرهایم نثار ایشان باد


+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 8:43  توسط مهدی بصیرزاده | 
 

گوشها منتظر بانگ جرس‌هاي من‌اند

كوچه‌ها منتظر بانگ قدم‌هاي تو اند

تو از اين برف فرو آمده دلگير مشو

تو از اين وادي سرمازده نوميد مباش

«دي» زماني دارد

و زمستان اجلش نزديك است

من صداي نفس باغچه را مي‌شنوم

و صداي قدم گل را در يك قدمي

و صداي گذر گرده گل را در بستر باد

و صداي سفر و هجرت دريا را در هودج ابر

و صداي شعف فاخته را در باران

و صداي اثر باران را بر قوس و قزح

و صداهايي

نمناك

و مرموز

و سبز

عجب آواز خوشي در راه است.

مجتبي كاشاني (م.سالك)

 

عشق آمد خويش را گم كن عزيز
قوتت را قوت مردم كن عزيز

عشق يعني خويشتن را گم كني
عشق يعني خويش را گندم كني

عشق يعني خويشتن را نان كني
مهرباني را چنين ارزان كني

عشق يعني نان ده و از دين مپرس
در مقام بخشش از آئين مپرس

هركسي او را خدايش جان دهد
آدمي بايد كه او را نان دهد

( مجتبي كاشاني )

 

 

ميلاد

روز ميلاد تو باران آمد
روز ميلاد تو بود
كه هوا
بوي شبنم وشقايق مي داد
و خدا مي خنديد
عطر ياس از در و ديوار هوا مي پاشيد
و نسيم از تو بشارت مي داد
باد بر پنجره پا مي كوبيد
زلف افشانرا بيد
در مسيد تو پريشان مي كرد
هر كجا سروي بود
به تواضع سر راه تو بر پا مي خواست
تاكها با تو تباني كردند
غوره ها از تپش قلب تو انگور شدند
سركه ها را خير آمدنت شيرين كرد
برگ ها از سر تعظيم تو مي رقصيدند
و خزان در قدم شاد تو نقاشي كرد
وبه تر دستي استاد ازل
شعبده اي برر پا بود
گوشها منتظر
اولين گريه ي شيرين تو بود
چشمها منتظر
اولين ساغر سيماي تو بود

روز ميلاد تو باز
مثل همواره خدا حاظر بود
آسمان جشن گرفت
ابر ها مژده ي ديدار تو را مي دادند
رعد در حنجره از شوق تماشاي تو غوغا مي كرد
طبل آغاز تو را مي كوبيد
برق آغاز تو را مي تابيد
مه فضا را به هواي تو در آغوش گرفت
آنسوي پيله ي مه
ماه تا فرصت ديدار تو بيدار نشست
در جهان از قدم مهر تو مهماني شد
شعر از مركب فرخنده ي احساس تو الهام گرفت
واژه ها در شعف وصف تو شادي كردند
و غزل
قالب همواره ي توصيف تو شد

روز ميلاد تو باز
آسمان جشن گرفت
و به يمن قدم سبز تو باران باريد
اي تسلاي خزان
سينه ي پر عطشم
كه ز گرماي حضور خشكي تاول زده است
از عبور نفس خيس تو باراني
اي تمناي بهار
سينه از بركت ميلاد تو نوراني باد
در دل خسته ام از عشق چراغاني باد
سرنوشت من و دل آنچه تو مي داني باد
عشقم از بيم رقيبان تو پنهاني بود.
                                           مجتبي كاشاني

 

 نگاه معلم

مدرسه عشق

مجتبي كاشاني
در مجالي كه برايم باقيست
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
كه در آن همواره اول صبح                                           
به زباني ساده
مهر تدريس كنند،
و بگويند خدا
خالق زيبايي
و سراينده عشق
آفريننده ماست.
مهربانيست كه ما را به نكويي
دانايي
زيبايي
و به خود مي خواند
جنتي دارد نزديك، زيبا و بزرگ
دوزخي دارد- به گمانم
كوچك و بعيد
در پي سودا نيست
كه ببخشد ما را
و بفهماندمان،
ترس ما بيرون از دايره رحمت اوست

در مجالي كه برايم باقيست
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
كه خرد را با عشق
علم را با احساس
و رياضي را با شعر
دين را با عرفان
همه را با تشويق تدريس كنند

لاي انگشت كسي
قلمي نگذارند
و نخوانند كسي را حيوان
و نگويند كسي را كودن
و معلم هر روز
روح را حاضر و غايب بكند
و به جز ايمانش
هيچكس چيزي را حفظ نبايد بكند
مغزها پرنشود چون انبار
قلب خالي نشود از احساس
درس هايي بدهند
كه به جاي مغز، دلها را تسخير كند.
از كتاب تاريخ
جنگ را بردارند
در كلاس انشاء
هر كسي حرف دلش را بزند
«غيرممكن» را از خاطره ها محو كنند
تا، كسي بعد از اين
باز همواره نگويد: «هرگز»
و به آساني همرنگ جماعت نشود.

زنگ نقاشي تكرار شود
رنگ را در پائيز تعليم دهند
قطره را در باران
موج را در ساحل
زندگي را در رفتن و برگشتن
از قله كوه
و عبادت را در خدمت خلق
كار را در كندو
و طبيعت را در جنگل و دشت.
مشق شب اين باشد
كه شبي چندين بار
همه تكرار كنيم:
عدل
آزادي
قانون
شادي...
امتحاني بشود
كه بسنجد ما را
تا بفهمند چقدر
عاشق و آگه و آدم شده ايم
در مجالي كه برايم باقيست
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
كه در آن آخر وقت
به زباني ساده
شعر تدريس كنند
و بگويند كه تا فردا صبح
خالق عشق نگهدار شما.

 

 می‌شود، سبز بود با يك برگ

مي‌شود، شد بهار با يك گل

از دل يك شكوفه شادي كرد

دل به سوداي يك شقايق داد

                                    مجتبي كاشاني

 

زنداني

ذهن ما زندان است

ما در آن زندانی

قفل آن را بشکن

در آن را بگشاي

و برون آي ازین دخمه ظلمانی

نگشايي گل من

خویش را حبس در آن خواهی کرد

همدم جهل در آن خواهی شد

همدم دانش و دانايي محدوده خویش

و در این ویرانی

همچنان تنگ نظر مي ماني

هر کسی در قفس ذهنی خود زندانی است

ذهن بی پنجره دود آلود است

ذهن بی پنجره بی فرجام است

بگشاییم در این تاریکی روزنه اي

بگذاریم زهر دشت نسیمی بوزد

بگذاریم ز هر موج خروشی بدمد

بگذاریم که هر کوه طنینی فکند

بگذاریم ز هر سوي پیامی برسد

بگشايیم کمی پنجره را

بفرستیم که اندیشه هوايي بخورد

و به مهمانی عالم برود

گاه عالم را درخود به ضیافت ببریم

بگذاریم به آبادي عالم قدمی

و بنوشیم ز میخانه هستی قدحی

طعم احساس جهان را بچشیم

و ببخشیم به احساس جهان خاطره اي

ما به افکار جهان درس دهیم

و زافکار جهان مشق کنیم

و به میراث بشر

دین خود را بدهیم

سهم خود را ببریم

خبري خوش باشیم

و خروسی باشیم

که سحر را به جهان مژده دهیم

نور را هدیه کنیم

و بکوشيم جهان

به طراوت و ترنم

تسکین و تسلی برسد

و بروید گل بیداري، دانايي، آبادي

در ذهن زمان

و بروید گل بینايي، صلح، آزادي، عشق

در قلب زمین

ذهن ما باغچه است

گل در آن باید کاشت

و نکاري گل من

علف هرز در آن میروید

زحمت کاشتن یک گل سرخ

کمتر از زحمت برداشتن

هرزگی آن علف است

گل بکاریم بیا

تا مجال علف هرز فراهم نشود

بی گل آرايي ذهن

نازنین ؛

          نازنین ؛

                     نازنین

                      هرگز آدم ، آدم نشود.

 

"مجتبي كاشاني"

  


 

 

عشق را وارد كلام كنيم
تا به هر عابري سلام كنيم

و به هر چهره اي تبسم داشت
ما به آن چهره احترام كنيم

هركجا اهل مهر پيدا شد
ما در اطرافش ازدحام كنيم

چشم ما چون به سروسبز افتاد
بهرتعظيم او قيام كنيم

گل و زنبور، دست به دست دهند
تا كه شهد جهان به كام كنيم
اين عجايب مدام دركارند
تا كه ما شادي مُدام كنيم

شُهره زنبور گشته است به نيش
ما ازو رفع اتهام كنيم

علفي هرزه نيست در عالم
ما ندانيم و هرزه نام كنيم

زندگي در سلام و پاسخ اوست
عمر را صرف اين پيام كنيم

«سالكا» اين مجال اندك را
نكند صرف انتقام كنيم
در عمل بايد عشق ورزيدن
گفتگو را بيا تمام كنيم

عابري شايد عاشقي باشد
پس به هر عابري سلام كنيم.

مجتبي كاشاني (سالك
(

+ 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 9:12  توسط مهدی بصیرزاده | 

نازنين
داس بي دسته ما
سالها خوشه نارسته بذري را برمي‌چيند
كه به دست پدران ما بر خاك نريخت
كودكان فردا
خرمن كشته امروز تو را مي‌جويند
خواب و خاموشي امروز تو را
در حضور تاريخ
در نگاه فردا
هيچكس بر تو نخواهد بخشيد
باز هم منتظري؟
هيچكس بر در اين خانه نخواهد كوبيد
و نمي‌گويد برخيز
كه صبح است،
بهار آمده است
تو بهاري
آري
خويش را باور كن
                           مجتبي كاشاني

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 14:37  توسط مهدی بصیرزاده | 


اي‌ كه‌ مي‌پرسي‌ نشان‌ عشق‌ چيست‌ عشق‌ چيزي‌ جز ظهور مهر نيست‌

عشق‌ يعني‌ مهر بي‌اما، اگر عشق‌ يعني‌ رفتن‌ با پاي‌ سر

عشق‌ يعني‌ دل‌ تپيدن‌ بهر دوست‌ عشق‌ يعني‌ جان‌ من‌ قربان‌ اوست‌

عشق‌ يعني‌ مستي‌ از چشمان‌ او بي‌لب‌ و بي‌جرعه، بي‌مي، بي‌سبو

عشق‌ يعني‌ عاشق‌ بي‌زحمتي‌ عشق‌ يعني‌ بوسه‌ بي‌شهوتي‌

عشق‌ يار مهربان‌ زندگي‌ بادبان‌ و نردبان‌ زندگي‌

عشق‌ يعني‌ دشت‌ گلكاري‌ شده‌ در كويري‌ چشمه‌اي‌ جاري‌ شده‌

يك‌ شقايق‌ در ميان‌ دشت‌ خار باور امكان‌ با يك‌ گل‌ بهار

در خزاني‌ بر گريز و زرد و سخت‌ عشق، تاب‌ آخرين‌ برگ‌ درخت‌

عشق‌ يعني‌ روح‌ را آراستن‌ بي‌شمار افتادن‌ و برخاستن‌

عشق‌ يعني‌ زشتي‌ زيبا شده‌ عشق‌ يعني‌ گنگي‌ گويا شده‌

عشق‌ يعني‌ ترش‌ را شيرين‌ كني‌ عشق‌ يعني‌ نيش‌ را نوشين‌ كني‌

عشق‌ يعني‌ اينكه‌ انگوري‌ كني‌ عشق‌ يعني‌ اينكه‌ زنبوري‌ كني‌

عشق‌ يعني‌ مهرباني‌ درعمل‌ خلق‌ كيفيت‌ به‌ كندوي‌ عسل‌

عشق، رنج‌ مهرباني‌ داشتن‌ زخم‌ درك‌ آسماني‌ داشتن‌

عشق‌ يعني‌ گل‌ بجاي‌ خارباش‌ پل‌ بجاي‌ اين‌ همه‌ ديوار باش‌

عشق‌ يعني‌ يك‌ نگاه‌ آشنا ديدن‌ افتادگان‌ زيرپا

زيرلب‌ با خود ترنم‌ داشتن‌ برلب‌ غمگين‌ تبسم‌ كاشتن‌

عشق، آزادي، رهايي، ايمني‌ عشق، زيبايي، زلالي، روشني‌

عشق‌ يعني‌ تنگ‌ بي‌ماهي‌ شده‌ عشق‌ يعني‌ ماهي‌ راهي‌ شده‌

عشق‌ يعني‌ مرغهاي‌ خوش‌ نفس‌ بردن‌ آنها به‌ بيرون‌ از قفس‌

عشق‌ يعني‌ برگ‌ روي‌ ساقه‌ها عشق‌ يعني‌ گل‌ به‌ روي‌ شاخه‌ها

عشق‌ يعني‌ جنگل‌ دور از تبر دوري‌ سرسبزي‌ از خوف‌ و خطر

آسمان‌ آبي‌ دور از غبار چشمك‌ يك‌ اختر دنباله‌دار

عشق‌ يعني‌ از بديها اجتناب‌ بردن‌ پروانه‌ از لاي‌ كتاب‌

عشق‌ زندان‌ بدون‌ شهروند عشق‌ زندانبان‌ بدون‌ شهربند

در ميان‌ اين‌ همه‌ غوغا و شر عشق‌ يعني‌ كاهش‌ رنج‌ بشر

اي‌ توانا ناتوان‌ عشق‌ باش‌ پهلوانا، پهلوان‌ عشق‌ باش‌

پورياي‌ عشق‌ باش‌ اي‌ پهلوان‌ تكيه‌ كمتر كن‌ به‌ زور پهلوان‌

عشق‌ يعني‌ تشنه‌اي‌ خود نيز اگر واگذاري‌ آب‌ را بر تشنه‌تر

عشق‌ يعني‌ ساقي‌ كوثر شدن‌ بي‌پرو بي‌پيكر و بي‌سرشدن‌

نيمه‌ شب‌ سرمست‌ از جام‌ سروش‌ در به‌ در انبان‌ خرما روي‌ دوش‌

عشق‌ يعني‌ خدمت‌ بي‌منتي‌ عشق‌ يعني‌ طاعت‌ بي‌جنتي‌

گاه‌ بر بي‌احترامي‌ احترام‌ بخشش‌ و مردي‌ به‌ جاي‌ انتقام‌

عشق‌ را ديدي‌ خودت‌ را خاك‌ كن‌ سينه‌ات‌ را در حضورش‌ چاك‌ كن‌

عشق‌ آمد خويش‌ را گم‌ كن‌ عزيز قوتت‌ را قوت‌ مردم‌ كن‌ عزيز

عشق‌ يعني‌ مشكلي‌ آسان‌ كني‌ دردي‌ از درمانده‌اي‌ درمان‌ كني‌

عشق‌ يعني‌ خويشتن‌ را گم‌ كني‌ عشق‌ يعني‌ خويش‌ را گندم‌ كني‌

عشق‌ يعني‌ خويشتن‌ را نان‌ كني‌ مهرباني‌ را چنين‌ ارزان‌ كني‌

عشق‌ يعني‌ نان‌ ده‌ و از دين‌ مپرس‌ در مقام‌ بخشش‌ از آئين‌ مپرس‌

هركسي‌ او را خدايش‌ جان‌ دهد آدمي‌ بايد كه‌ او را نان‌ دهد

در تنور عاشقي‌ سردي‌ مكن‌ در مقام‌ عشق‌ نامردي‌ مكن‌

لاف‌ مردي‌ مي‌زني‌ مردانه‌ باش‌ در مسير عاشقي‌ افسانه‌ باش‌

دين‌ نداري‌ مردي‌ آزاده‌ شو هرچه‌ بالا مي‌روي‌ افتاده‌ شو

در پناه‌ دين‌ دكانداري‌ مكن‌ چون‌ به‌ خلوت‌ مي‌روي‌ كاري‌ مكن‌

جام‌ انگوري‌ و سرمستي‌ بنوش‌ جامه‌ تقوي‌ به‌ تردستي‌ مپوش‌

عشق‌ يعني‌ ظاهر باطن‌نما باطني‌ آكنده‌ از نور خدا

عشق‌ يعني‌ عارف‌ بي‌خرقه‌اي‌ عشق‌ يعني‌ بنده‌ بي‌فرقه‌اي‌

عشق‌ يعني‌ آن‌ چنان‌ در نيستي‌ تا كه‌ معشوقت‌ نداند كيستي‌

عشق‌ باباطاهر عريان‌ شده‌ در دوبيتي‌هاي‌ خود پنهان‌ شده‌

عاشقي‌ يعني‌ دوبيتي‌هاي‌ او مختصر، ساده، ولي‌ پرهاي‌ و هو

عشق‌ يعني‌ جسم‌ روحاني‌ شده‌ قلب‌ خورشيدي‌ نوراني‌ شده‌

عشق‌ يعني‌ ذهن‌ زيباآفرين‌ آسماني‌ كردن‌ روي‌ زمين‌

هركه‌ با عشق‌ آشنا شد مست‌ شد وارد يك‌ راه‌ بي‌ بن‌بست‌ شد

هركجا عشق‌ آيد و ساكن‌ شود هرچه‌ ناممكن‌ بود ممكن‌ شود

در جهان‌ هر كار خوب‌ و ماندني‌ است‌ ردپاي‌ عشق‌ در او ديدني‌ست‌

«سالك» آري‌ عشق‌ رمزي‌ در دل‌ست‌ شرح‌ و وصف‌ عشق‌ كاري‌ مشكل‌ست‌

عشق‌ يعني‌ شور هستي‌ دركلام‌ عشق‌ يعني‌ شعر، مستي‌ والسلام‌

‌ ‌مجتبي‌ كاشاني‌ - «سالك»

 

مي‌شود، سبز بود با يك برگ

مي‌شود، شد بهار با يك گل

از دل يك شكوفه شادي كرد

دل به سوداي يك شقايق داد

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 14:36  توسط مهدی بصیرزاده | 


زير باران بيا قدم بزنيم
حرف نشنيده اي به هم بزنيم
نو بگوييم و نو بينديشيم
عادت كهنه را به هم بزنيم

و زباران كمي بياموزيم
كه بباريم و حرف كم بزنيم
كم بباريم اگر، ولي همه جا
عالمي را به چهره نم بزنيم

چتر را تا كنيم و خيس شويم
لحظه اي پشت پا به غم بزنيم

سخن از عشق خود بخود زيباست
سخن عاشقانه اي به هم بزنيم

قلم زندگي به دست دل است
زندگي را بيا رقم بزنيم

«سالكم» قطره ها در انتظار تواند
زير باران بيا قدم بزنيم
مجتبي كاشاني 1382/10/5

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 14:35  توسط مهدی بصیرزاده | 

رمــز پيروزي ژاپن بسـته پنـج عامل است

گرچه آن در دين ما داراي شرح كامل اسـت

ليك آنها در عمل آن را عبارت گشــته اند

رتبه اول به توليـد و تجـارت گشـــته اند

رمـز اول، هر چه زائد را بـرون بردن ز كار

Seiri

رمـز دوم، هر چه را در جاي خود دادن قرار

Seiton

رمز ســوم، هرچه در جايش نهادن بعد كار

Seiso

رمز چهـارم، شــيوه آموزش زنجـيره وار

Seiketsu

رمز پنجـم، در نظافت شــهره دوران شدن

Shitsuke

در حقيقـت پاسـدار نيمي از ايمان شــدن

آنچه ژاپن آزمــوده جمله در احكام ماست

همـتي بايد كه اين شايســتگي انعام ماست

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 14:34  توسط مهدی بصیرزاده | 

 

 

ريشه دارم در خاك كهنم

پرچم عشق است حرفم

  سخنم

جنس آتش دارد پيرهنم

باد مي آيد باد

مي فزايد برافروختنم

بايد مي آيد، باد

مي نوازد او موسيقي پاييزي را

برگ ها را مي رقصاند، مي لرزاند

 

باد مي تازد با موسيقي خشم

مي زند شلاق بر جان و تنم

من مي ريزم ليك

من نمي افتم ليك

بسته بر عشق دل خويشتنم

هم اگر بايد ريخت

هم اگر بايد رفت

هم اگر مي روبد باد از وطنم

آخرين تن به خزان داده باغ

آخرين سبز درافتاده به مرگ

آخرين برگ منم        

                    منم.

                                                      " مجتبي كاشاني"

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 14:33  توسط مهدی بصیرزاده | 

 

 

اين هفــت شــعار اســت ترا يار و مــددكار

ب  بهـــره بهــتر ز تلـاش و هـنـــــر و كـار

با خـــرج كم و و قــت كـم و كوشــش بسيار

ه  همـــقـدمي با همـــه در عرضـــه توليـد

تا پر شــــود از زحمـــت تو عرصـــــه بازار

ر  رشـــــد و توانايي فرهـــنگـي و مــالـي

تا فكر تو افزون شــود و ســـود تو سـرشار

ه هــر چه تواني تو بكن مصــــرف كمـتر

تا زان بشـــود مكنـــت بســــــيار پديدار

و وقت شناسي به سر كار و به هـر جاي

تا آن كه به موقــع شـــوي از كار سبكبار

ر  رهـــبـري كـار بــه كوتاهـــــترين راه

تا كار تو آســـــان شـود و راه تو همـــوار

ي  ياري ياران پي توليـــــد فـــــزونتـــر

تا بهــــره وري بهر تو بســــــيار دهـد بار

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 14:33  توسط مهدی بصیرزاده | 

 

نيوتن مي آسود

در پناه سايه در زير درخت

ناگهان سيبي افتاد زمين

نيوتن آن را ديد

سپس از خود پرسيد

كه چرا سوي هوا پرت نشد

 

اكتشافات جهان

اتفاقات بود كه چنين مي‌افتاد

كه كسي مي فهميد

و به ما مي فرمود كه چه چيز چه پيامي دارد

و چه رازي دارند آيات خدا

راز و اسرار جهان

كشف مي شد يك روز

درپي گم شدن كشتي در يك دريا

يا كسي در صحرا

يك كسي مي فهميد كه كجا آمريكاست

يا كجا غار عليصدر، يا كجا قطب شمال

يك كسي مي فهميد

كه بخار قدرتي دارد، نيز

و كسي مي فهميد چه گياهي چه شفايي

و چه دردي چه علاجي دارد

يك كسي مي خوابيد در زير درخت

نيوتن يا داود

گيو يا گاليله،

ترزا يا مريم

و علي يا عيسي

از عدن يا نروژ

اهل ايران يا هند

مصر يا گرجستان

از پرو يا گينه

و فرو مي افتاد

يك گلابي يا سيب

و ترنج و انار...

راز و اسرار جهان

كشف مي شد يك روز

ما نبينيم كسي مي بيند

ما نگوييم كسي مي گويد

يكي كسي در جايي

كه زمين مي چرخد

به جهاني مي گفت

گرد خورشيد و بر محور خويش

و اگر گاليله توبه كند

و بگويد كه ـ با تهديد ـ نخواهد چرخيد

باز خواهد چرخيد

آري و زمين توبه نخواهد كرد

خواهد چرخيد

 

راز و اسرار جهان

كشف مي شد يك روز

ما نبينيم كسي مي بيند

ما نفهميم كسي مي فهمد

هيچ كس منتظر مهلت خميازه ما نيست

گلم                                                                                                                  

هيچ كس منتظر خواب تو نيست

كه به پايان برسد

لحظه ها مي آيند

سالها مي گذرند

و تو در قرن خودت مي خوابی

 

قرن آدم ها هر لحظه تفاوت دارد

قرن ها گاه كوتاهتر از ده سالند

گاه صدها سالند

 قرن ها مي گذرند

و تو در قرن خودت مي ماني

ما از اين قرن نخواهيم گذشت

ما از اين قرن نخواهيم گريخت

با قطاري كه كسان دگري ساخته اند

هيچ پروازي نيست

برساند ما را به قطار دو هزار

و به قرن دگران

مگر انگيزه و عشق

مگر انديشه و علم

مگر آيينه و صلح

و تقلا و تلاش

قرن ها گرچه طلبكار جهانيم ولي

ما بدهكار جهانيم در اين قرن چه بايد بكنيم

هيچكس گاري مار را به قطاري تبديل نكرد

هيچكس ذوق و انديشه پرواز نداشت

هيچكس از سر عبرت به جهان خيره نشد

هيچكس از سفري تحفه و سوغات نداشت

 

من در اين حيرانم

كه چرا قافله علم از اين جا نگذشت

يا اگر آمد و رفت

پدرانم سرگرم چه كاري بودند؟

بر سر قافله سالار چه رفت

و اگر همراه اين قافله گشتند گهي

برنگشتند چرا؟

ما چه كرديم براي دگران

و چرا از خم اين چنبره بيرون شديم

نازنين

زندگي ساعت ديواري نيست

كه اگر هم خوابيد

بتواني آن را تنظيم كني

كوك كني

برساني خود را به زمان دگران

كاميابي صدفي نيست كه آن را موجي

بكشد تا ساحل

و در او مرواريدي باشد

غلطان،

ناياب

هيچ صياد زيردستي نيز

باز بي تر و تقلا

ماهي كوچكي از درياي صيد نكرد

بخت از آن كسي است

كه به كشتي رود و به دريا بزند

دل به امواج خطر بسپارد

و بخواهد چيزي را كشف كند

و بداند كه جهان پر آيات خداست

بشنود شعر خداوندي را در كار جهان

و ببندد كمرش را با عزم

و نمازش را در مزرعه

در كارگهي بگذارد

و مناجات كند با كارش

و در انديشه يك مسئله خوابش ببرد

و كتابش را بگذارد در زير سرش

و ببيند در خواب

حل يك مسئله را

باز با شادي درگيري يك مسئله بيدار شود

ابن سينا

پاستور

گراهام بل

رازي

و اديسون

ادیسون

و ادیسون

            بشود

 

بخت از آن كسي است

كه چنين مي بيند

و چنين مي فهمد

و چنان جام پري مي نوشد

و چنين مي كوشد

بخت از آن سيبي است

كه در آن لحظه فتاد

و از آن نيوتن

كه به آن انديشيد

و در آن راز بزرگي را ديد

خوش به حال آن سيب

خوش به حال نيوتن

                       "مجتبي كاشاني"  

 

                     سایت نوآوری نظام یافته

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 14:31  توسط مهدی بصیرزاده | 

ذهن ما زندان است

ما در آن زنداني

قفل آن را بشکن

در آن را بگشاي

و برون آي ازين دخمه ظلماني

نگشايي گل من

خويش را حبس در آن خواهي کرد

همدم جهل در آن خواهي شد

همدم دانش و دانايي محدوده خويش

و در اين ويراني

همچنان تنگ نظر مي ماني

هر کسي در قفس ذهني خود زنداني است

ذهن بي پنجره دود آلود است

ذهن بي پنجره بي فرجام است

بگشاييم در اين تاريکي روزنه اي

بگذاريم زهر دشت نسيمي بوزد

بگذاريم ز هر موج خروشي بدمد

بگذاريم که هر کوه طنيني فکند

بگذاريم ز هر سوي پيامي برسد

بگشاييم کمي پنجره را

بفرستيم که انديشه هوايي بخورد

و به مهماني عالم برود

گاه عالم را درخود به ضيافت ببريم

بگذاريم به آبادي عالم قدمي

و بنوشيم ز ميخانه هستي قدحي

طعم احساس جهان را بچشيم

و ببخشيم به احساس جهان خاطره اي

ما به افکار جهان درس دهيم

و زافکار جهان مشق کنيم

و به ميراث بشر

دين خود را بدهيم

سهم خود را ببريم

خبري خوش باشيم

و خروسي باشيم

که سحر را به جهان مژده دهيم

نور را هديه کنيم

و بکوشيم جهان

به طراوت و ترنم

تسکين و تسلي برسد

و برويد گل بيداري، دانايي، آبادي

در ذهن زمان

و برويد گل بينايي، صلح، آزادي، عشق

در قلب زمين

ذهن ما باغچه است

گل در آن بايد کاشت

و نکاري گل من

علف هرز در آن مي رويد

زحمت کاشتن يک گل سرخ

کمتر از زحمت برداشتن

هرزگي آن علف است

گل بکاريم بيا

تا مجال علف هرز فراهم نشود

بي گل آرايي ذهن

نازنين ؛

           نازنين ؛

                       نازنين

                      هرگز آدم ، آدم نشود.

 

"مجتبي كاشاني"

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 14:30  توسط مهدی بصیرزاده | 

عشق آمد خويش را گم كن عزيز
قوتت را قوت مردم كن عزيز

عشق يعني خويشتن را گم كني
عشق يعني خويش را گندم كني

عشق يعني خويشتن را نان كني
مهرباني را چنين ارزان كني

عشق يعني نان ده و از دين مپرس
در مقام بخشش از آئين مپرس

هركسي او را خدايش جان دهد
آدمي بايد كه او را نان دهد

( مجتبي كاشاني )

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 14:29  توسط مهدی بصیرزاده | 

روز ميلاد تو باران آمد
روز ميلاد تو بود
كه هوا
بوي شبنم وشقايق مي داد
و خدا مي خنديد
عطر ياس از در و ديوار هوا مي پاشيد
و نسيم از تو بشارت مي داد
باد بر پنجره پا مي كوبيد
زلف افشانرا بيد
در مسيد تو پريشان مي كرد
هر كجا سروي بود
به تواضع سر راه تو بر پا مي خواست
تاكها با تو تباني كردند
غوره ها از تپش قلب تو انگور شدند
سركه ها را خير آمدنت شيرين كرد
برگ ها از سر تعظيم تو مي رقصيدند
و خزان در قدم شاد تو نقاشي كرد
وبه تر دستي استاد ازل
شعبده اي برر پا بود
گوشها منتظر
اولين گريه ي شيرين تو بود
چشمها منتظر
اولين ساغر سيماي تو بود

روز ميلاد تو باز
مثل همواره خدا حاظر بود
آمان جشن گرفت
ابر ها مژده ي ديدار تو را مي دادند
رعد در حنجره از شوق تماشاي تو غوغا مي كرد
طبل آغاز تو را مي كوبيد
برق آغاز تو را مي تابيد
مه فضا را به هواي تو در آغوش گرفت
آنسوي پيله ي مه
ماه تا فرصت ديدار تو بيدار نشست
در جهان از قدم مهر تو مهماني شد
شعر از مركب فرخنده ي احساس تو الهام گرفت
واژه ها در شعف وصف تو شادي كردند
و غزل
قالب همواره ي توصيف تو شد

روز ميلاد تو باز
آسمان جشن گرفت
و به يمن قدم سبز تو باران باريد
اي تسلاي خزان
سينه ي پر عطشم
كه ز گرماي حضور خشكي تاول زده است
از عبور نفس خيس تو باراني
اي تمناي بهار
سينه از بركت ميلاد تو نوراني باد
در دل خسته ام از عشق چراغاني باد
سرنوشت من و دل آنچه تو مي داني باد
عشقم از بيم رقيبان تو پنهاني بود.
مجتبي كاشاني

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 14:28  توسط مهدی بصیرزاده | 

گوشها منتظر بانگ جرس‌هاي من‌اند

كوچه‌ها منتظر بانگ قدم‌هاي تو اند

تو از اين برف فرو آمده دلگير مشو

تو از اين وادي سرمازده نوميد مباش

«دي» زماني دارد

و زمستان اجلش نزديك است

من صداي نفس باغچه را مي‌شنوم

و صداي قدم گل را در يك قدمي

و صداي گذر گرده گل را در بستر باد

و صداي سفر و هجرت دريا را در هودج ابر

و صداي شعف فاخته را در باران

و صداي اثر باران را بر قوس و قزح

و صداهايي

نمناك

و مرموز

و سبز

عجب آواز خوشي در راه است.


مجتبي كاشاني (م.سالك)

 

عشق آمد خويش را گم كن عزيز
قوتت را قوت مردم كن عزيز

عشق يعني خويشتن را گم كني
عشق يعني خويش را گندم كني

عشق يعني خويشتن را نان كني
مهرباني را چنين ارزان كني

عشق يعني نان ده و از دين مپرس
در مقام بخشش از آئين مپرس

هركسي او را خدايش جان دهد
آدمي بايد كه او را نان دهد

( مجتبي كاشاني )

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 14:26  توسط مهدی بصیرزاده | 

مدرسه عشق

مجتبي كاشاني
در مجالي كه برايم باقيست
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
كه در آن همواره اول صبح                                           
به زباني ساده
مهر تدريس كنند،
و بگويند خدا
خالق زيبايي
و سراينده عشق
آفريننده ماست.
مهربانيست كه ما را به نكويي
دانايي
زيبايي
و به خود مي خواند
جنتي دارد نزديك، زيبا و بزرگ
دوزخي دارد- به گمانم
كوچك و بعيد
در پي سودا نيست
كه ببخشد ما را
و بفهماندمان،
ترس ما بيرون از دايره رحمت اوست

در مجالي كه برايم باقيست
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
كه خرد را با عشق
علم را با احساس
و رياضي را با شعر
دين را با عرفان
همه را با تشويق تدريس كنند

لاي انگشت كسي
قلمي نگذارند
و نخوانند كسي را حيوان
و نگويند كسي را كودن
و معلم هر روز
روح را حاضر و غايب بكند
و به جز ايمانش
هيچكس چيزي را حفظ نبايد بكند
مغزها پرنشود چون انبار
قلب خالي نشود از احساس
درس هايي بدهند
كه به جاي مغز، دلها را تسخير كند.
از كتاب تاريخ
جنگ را بردارند
در كلاس انشاء
هر كسي حرف دلش را بزند
«غيرممكن» را از خاطره ها محو كنند
تا، كسي بعد از اين
باز همواره نگويد: «هرگز»
و به آساني همرنگ جماعت نشود.

زنگ نقاشي تكرار شود
رنگ را در پائيز تعليم دهند
قطره را در باران
موج را در ساحل
زندگي را در رفتن و برگشتن
از قله كوه
و عبادت را در خدمت خلق
كار را در كندو
و طبيعت را در جنگل و دشت.
مشق شب اين باشد
كه شبي چندين بار
همه تكرار كنيم:
عدل
آزادي
قانون
شادي...
امتحاني بشود
كه بسنجد ما را
تا بفهمند چقدر
عاشق و آگه و آدم شده ايم
در مجالي كه برايم باقيست
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
كه در آن آخر وقت
به زباني ساده
شعر تدريس كنند
و بگويند كه تا فردا صبح
خالق عشق نگهدار شما.

                                  مرحوم مهندس مجتبي كاشاني

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 14:25  توسط مهدی بصیرزاده |